شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٣٤ - حكايت(٢٢) شبى ياد دارم كه چشمم نخفت
|
ز خود بهترى جوى و فرصت شمار |
كه با چون خودى گم كنى روزگار |
|
|
پى چون خودى خودپرستان روند |
به كوى خطرناك مستان روند |
|
|
من اول كه اين كار سر داشتم |
دل از جان به يكباره برداشتم |
|
|
سرانداز در عاشقى صادق است |
كه بد زهره بر خويشتن عاشق است |
|
|
اجل ناگهان در كمينم كشد، |
همان به كه آن نازنينم كشد |
|
|
چو بيشك نبشتست بر سر هلاك، |
به دست دلارام خوشتر هلاك |
|
|
نه روزى به بيچارگى جان دهى؟ |
همان به كه در پاى جانان دهى |
|
حكايت (٢٢) [شبى ياد دارم كه چشمم نخفت ....]
|
شبى ياد دارم كه چشمم نخفت |
شنيدم كه پروانه با شمع گفت: |
|
|
كه من عاشقم، گر بسوزم رواست |
ترا گريه و سوز، بارى چراست؟ |
|
|
بگفت: اى هوادار مسكين من، |
برفت انگبين يار شيرين من |
|
|
چو شيرينى از من به در ميرود، |
چو فرهادم[١] آتش به سر ميرود |
|
|
هميگفت و هر لحظه سيلاب درد، |
فرو ميدويدش به رخسار زرد: |
|
|
كه اى مدعى، عشق، كار تو نيست، |
كه نه صبر دارى نه ياراى ايست |
|
|
تو بگريزى از پيش يك شعله، خام |
من استادهام تا بسوزم تمام |
|
|
ترا آتش عشق اگر پر بسوخت، |
مرا بين كه از پاى تا سر بسوخت |
|
|
همه شب در اين گفتگو بود شمع |
به ديدار او وقت اصحاب، جمع |
|
|
نرفته ز شب همچنان بهرهيى |
كه ناگه بكشتش پريچهرهيى |
|
|
هميگفت و ميرفت دودش به سر: |
كه اين است پايان عشق اى پسر |
|
[١] فرهاد: بنابر مشهور، عاشق شيرين است كه در پاى كوه بيستون خود را در عشق شيرين با تبر كشت. مراد اين بيت و بيت پيشين چنين است: شمع ميگويد يار شيرين من كه عسل بوده است از من جدا ميگردد( شمع از موم است و موم در اول با عسل آميخته است و آنرا از عسل جدا ميكنند) انگبين شيرين است و از باب عشق و آميختگى كه موم با آن دارد مانند رابطه عشق شيرين با فرهاد مينمايد بنابراين چنانست كه شيرين از او جدا ميگردد و در نتيجه شمع مانند فرهاد بايد در آتش عشق بسوزد.« يا» در« شيرينى»« ياء» وحدت نوعى است، يعنى معشوقى مانند شيرين و از جنس شيرين.