شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٨٧ - حكايت(١٧) ندانم كه گفت اين حكايت به من
|
شب آنجا ببودند و روز دگر، |
بگفت آنچه دانست صاحب هنر |
|
|
همى گفت حاتم پريشان چو مست، |
به دندان ز حسرت همى كند دست: |
|
|
كه اى بهرهور مردم نيك نام، |
چرا پيش از اينم نگفتى پيام؟ |
|
|
من آن باد رفتار دلدل[١] شتاب، |
ز بهر شما دوش كردم كباب |
|
|
كه دانستم از هول باران و سيل، |
نشايد شدن در چراگاه خيل |
|
|
بنوعى دگر روى و راهم نبود |
جز آن، بر در بارگاهم نبود |
|
|
مروت نديدم در آيين خويش، |
كه مهمان بخسبد دل از فاقه ريش |
|
|
مرا نام بايد[٢] در اقليم، فاش |
دگر مركب نامور، گو: مباش |
|
|
كسان را درم داد و تشريف و اسب |
طبيعى است اخلاق نيكو نه كسب[٣] |
|
|
خبر شد به روم از جوانمرد طى |
هزار آفرين گفت بر طبع وى |
|
|
ز حاتم بدين نكته راضى مشو |
ازين خوبتر ماجرايى شنو |
|
حكايت (١٧) [ندانم كه گفت اين حكايت به من ....]
|
ندانم كه گفت اين حكايت به من: |
كه بودست فرماندهى در يمن |
|
|
ز نامآوران گوى دولت ربود |
كه در گنجبخشى نظيرش نبود |
|
|
توان گفت او را سحاب[٤] كرم |
كه دستش چو باران فشاندى درم |
|
|
كسى نام حاتم نبردى برش |
كه سودا نرفتى ازو بر سرش: |
|
|
كه چند از مقالات آن بادسنج[٥] |
كه نه ملك دارد نه فرمان نه گنج |
|
[١] دلدل: نام استر پيغمبر گرامى است كه به على بن ابيطالب بخشيد.
[٢] مرا نام بايد در اقليم، فاش ...: ناظر است به شعر حاتم طايى« اما ويه ان المال غاد و رائح- و يبقى من المال الاحاديث و الذكر»« مال ميآيد و ميرود و از مال تنها قصهها و يادها به جاى ميماند.»
[٣] - كسب: اكتسابى.
[٤] سحاب: ابر، جمع آن سحب( با دو ضمه).
[٥] بادسنج: ياوهكار و ياوهگو. چون قدما به وزن هوا پى نبرده بودند، سنجيدن باد را محال يا عبث ميشمردند. مراد بيت اينست كه تا چند از حاتم ياوهكار ياوهگوى كه ملك و حكومت و گنج ندارد گفتگو مىكنند!