شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٧٠ - حكايت(٢) شنيدم كه خسرو به شيرويه گفت
|
خرابى كند مرد شمشيرزن، |
نه چندانكه دود دل پيرزن[١] |
|
|
چراغى كه بيوه[٢] زنى برفروخت، |
بسى ديده باشد كه شهرى بسوخت |
|
|
از آن بهرهورتر در آفاق كيست؟ |
كه در ملكرانى به انصاف زيست |
|
|
چو نوبت رسد زين جهان، غربتش[٣]، |
ترحم فرستند بر تربتش |
|
|
بد و نيك مردم چو مىبگذرند، |
همان به كه نامت به نيكى برند |
|
|
خدا ترس را بر رعيت گمار، |
كه معمار[٤] ملكست، پرهيزگار |
|
|
بدانديش[٥] تست آن و خونخوار خلق، |
كه نفع تو جويد در آزار خلق |
|
|
رياست به دست كسانى خطاست، |
كه از دستشان دستها[٦] بر خداست |
|
|
نكوكار پرور نبيند بدى |
چو بد پرورى[٧] خصم جان خودى |
|
|
مكافات موذى[٨] به مالش مكن |
كه بيخش برآورد بايد ز بن |
|
[١] در نسخه فروغى« طفل وزن» ضبط شده- بيت اشاره دارد به حديث« اياك و دعوة المظلوم» نظير از شعر عرب« الظلم نار فلا تحقر صغيرته- لعل جذوة نار احرقت بلدا» ترجمه:« ستم، آتشى است. ستم كوچك را حقير مشمار، چه شايد اخگرى كوچك شهرى را بسوزاند».
[٢] بيوه: بر مرد و زن بىهمسر اطلاق ميشود و با لفظ لاتين بهمين معنى هم ريشه است.
[٣] - غربت: بمعنى دورى و بيگانگى و در اينجا مراد، جدا شدن از دنيا و مردان است.
[٤] معمار: بر وزن مفعال( صيغه مبالغه) است بمعنى بسيار آبادكننده.
[٥] بدانديش تست: كسى كه بوسيله آزار رسانيدن به مردم خواسته باشد به شاه منفعت رساند و هم خورنده خون مردم است، هم بدانديش پادشاه.
[٦] دستها بر خداست: دست تضرع به خدا برداشتهاند و از شر او به خدا پناه بردهاند.
[٧] پرورى: در اينجا مضارع التزامى دوم شخص مفرد است و« بد» مفعول بىواسطه فعل ميباشد، يعنى هرگاه بدكار يا كردار بد را پرورش دهى به جان خود دشمنى ورزيدهاى.
[٨] مكافات موذى به مالش مكن: مالش اسم مصدر است از ماليدن مراد اينست: كه موذى و آزار رساننده را گوشمالى و سركوب كافى نيست، بلكه جزاى او ريشهكن ساختن وجود اوست- بمثل مشهور« او قتلوا المؤذى قبل ان يؤذى» ناظر است.