شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١١٧ - حكايت(١٦) گزيرى به چاهى در افتاده بود
|
چنين آدمى مرده به ننگ[١] را، |
كه بر وى فضيلت بود سنگ را |
|
|
نه هر آدميزاده از دد به است |
كه دد ز آدميزاده بد به است |
|
|
به است از دد، انسان صاحبخرد، |
نه انسان كه در مردم افتد چو دد |
|
|
چو انسان نداند بجز خورد و خواب، |
كدامش فضيلت بود بر دواب[٢] |
|
|
سوار نگونبخت بىراهرو، |
پياده برد زو به رفتن گرو |
|
|
كسى دانه نيكمردى نكاشت، |
كزو خرمن كام دل برنداشت |
|
|
نه هرگز شنيديم در عمر خويش، |
كه بد مرد را نيكى آمد به پيش |
|
حكايت (١٦) [گزيرى به چاهى در افتاده بود ....]
|
گزيرى[٣] به چاهى در افتاده بود، |
كه از هول او شير نر ماده بود |
|
|
بدانديش مردم بجز بد نديد، |
بيفتاد و عاجزتر از خود نديد |
|
|
همه شب ز فرياد و زارى نخفت، |
يكى بر سرش كوفت سنگى و گفت: |
|
|
تو هرگز رسيدى به فرياد كس، |
كه ميخواهى امروز فريادرس! |
|
|
همه تخم نامردمى كاشتى، |
ببين لاجرم بر، كه برداشتى |
|
|
كه بر جان ريشت نهد مرهمى؟ |
كه دلها ز ريشت بنالد همى |
|
|
تو[٤] ما را همى چاه كندى به راه |
به سر لاجرم درفتادى به چاه |
|
|
دو كس چه كنند از پى خاص و عام، |
يكى نيكمحضر دگر زشتنام |
|
|
يكى تشنه را تا كند تازه حلق، |
دگر تا به گردن درافتند خلق |
|
|
اگر بد كنى چشم نيكى مدار، |
كه هرگز نيارد گز[٥]، انگور بار |
|
|
نپندارم، اى در خزان كشته جو، |
كه گندم ستانى بوقت درو |
|
[١] ننگ را: مفعول له است به معنى از باب ننگ. مقصود بيت چنين است: آن آدمى كه سنگ بر او فضيلت داشته باشد، از جهت ننگى كه دارد بهتر آنستكه بميرد.
[٢] دواب:( با تشديد باء) جمع دابه( با تشديد باء) جنبندگان، جانوران، مجازا بر اسب و استر هم اطلاق ميشود.
[٣] - گزير: سرهنگ و پهلوان و عسس.
[٤] تو ما را همى چاه ...: اشاره است به مثل عربى« من حفر بئرا لاخيه كان هلاكه فيه»( اين مضمون در سخنان پهلوى آخر عهد ساسانى نيز ديده شده است).
[٥] گز: درختى است خاردار و اشاره است به حديث يا مثل معروف عربى« انك لا تجنى من الشوك العنب» ترجمه:« از خار: انگور نخواهى چيد».