شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٧٥ - حكايت(١٩) به صنعا درم، طفلى اندر گذشت
|
وگر كند رأى است در بندگى، |
ز جاندارى[١] افتد به خربندگى[٢] |
|
|
قدم پيش نه، كز ملك بگذرى |
كه گر باز مانى، ز دد كمترى |
|
حكايت (١٨) [يكى را به چوگان مه دامغان ....]
|
يكى را به چوگان مه دامغان[٣]، |
بزد تا چو طبلش برآمد فغان |
|
|
شب از بيقرارى نيارست خفت، |
برو پارسايى گذر كرد و گفت: |
|
|
به شب گر ببردى بر شحنه، سوز، |
گناه، آبرويش نبردى به روز |
|
|
كسى روز محشر نگردد خجل، |
كه شبها به درگه برد سوز دل |
|
|
اگر هوشمندى، ز داور بخواه، |
شب توبه، تقصير روز گناه |
|
|
هنوز ار سر صلح دارى چه بيم؟ |
در عذر خواهان نبندد كريم |
|
|
كريمى كه آوردت از نيست هست. |
عجب گر بيفتى نگيردت دست! |
|
|
اگر بندهاى دست حاجت برآر |
وگر شرمسار آب حسرت ببار[٤] |
|
|
نيامد بر اين در كسى عذرخواه، |
كه سيل ندامت[٥] نشستش گناه |
|
|
نريزد خداى آبروى كسى، |
كه ريزد گناه، آب چشمش بسى |
|
حكايت (١٩) [به صنعا درم، طفلى اندر گذشت ....]
|
به صنعا[٦] درم، طفلى اندر گذشت |
چه گويم كز آنم چه بر سر گذشت؟ |
|
|
قضا نقش يوسف جمالى نكرد، |
كه ماهى گورش چو يونس نخورد |
|
|
در اين باغ، سروى نيامد بلند، |
كه باد اجل بيخش از بن نكند |
|
|
نهالى بسى سال گردد بلند، |
ز بيخش برآرد يكى باد تند |
|
|
عجب نيست بر خاك اگر گل شكفت |
كه چندين گلاندام در خاك خفت |
|
|
به دل گفتم از ننگ مردان، بمير |
كه كودك رود پاك و آلوده پير |
|
[١] جاندارى: حفظ و حراست جان پادشاه ... جاندار لفظ شيرينى است كه به جاى آجودان شايسته بكار بردن است.
[٢] خربندگى: چاروادارى كارهاى پست و خوار.
[٣] - دامغان: نام شهرى در استان خراسان. در قديم شهر صد دروازه ناميده ميشد و پايتخت اشكانيان بوده است. مه دامغان: بزرگ دامغان.
[٤] ببار: مانند باران فرو ريز( فعل امر است از باريدن كه در معنى متعدى« بارانيدن» بكار رفته است)
[٥] كه سيل ندامت ...: كسى به درگاه خداوند، عذر خواهان نيامد و اظهار پشيمانى نكرد، مگر آنكه ندامت مانند سيلى گناهش را شستشو داد و از بين برد.
[٦] به صنعا درم طفلى اندر گذشت: قصه اشاره دارد به وفات كودك سعدى در صنعا.