شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٢١ - حكايت(١١) به مجنون كسى گفت كاى نيكپى
|
پسر را نشاندند پيران ده، |
كه مهرت برو نيست، مهرش[١] بده |
|
|
بخنديد و گفتا: به صد گوسفند، |
تغابن[٢] نباشد رهايى ز بند |
|
|
به ناخن پريچهره ميكند پوست: |
كه هرگز بدين كى شكيبم ز دوست؟ |
|
|
نه صد گوسفندم[٣] كه سيصد هزار، |
نبايد به ناديدن روى يار |
|
|
ترا هرچه مشغول دارد ز دوست، |
اگر راست خواهى، دلارامت اوست |
|
|
يكى پيش شوريدهحالى نبشت: |
كه دوزخ تمنا كنى يا بهشت؟ |
|
|
بگفتا: مپرس از من اين ماجرا |
پسنديدم آنچ او پسندد[٤] مرا |
|
حكايت (١١) [به مجنون كسى گفت: كاى نيكپى ....]
|
به مجنون[٥] كسى گفت: كاى نيكپى، |
چه بودت كه ديگر نيايى به حى[٦]؟ |
|
[١] مهر:( با فتح اول، لفظ عربى- جمع آن مهور): كابين و صداق، مالى كه مرد در نكاح، به زن ميدهد و با« مهر» به معنى محبت جناس ناقص دارد. دادن مهر در نكاح دايم لازم نيست و« مهر السنه» كه در دين اسلام به آن توصيه شده چهارصد درهم( معادل چهارصد مثقال نقره) و كمتر از آن است و هرچه مهر سبكتر باشد از نظر اسلام پسنديدهتر مينمايد.
[٢] تغابن: زيان. يعنى اگر صد گوسفند بدهم و از بند او رها شوم مغبون نيستم.
[٣] - نه صد گوسفندم ...: زن گفت صد گوسفند كه سهل است، اگر سيصد هزار گوسفند هم بدهند در برابر ناديدن يار براى من ارزش ندارد.
[٤] پسندد مرا: نظير اين مصراع از شعر متنبى:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٥] مجنون: مجنون قيس عامرى كه« ديوان شعر» بدو منسوب است، يكى از عاشق- پيشگان است كه در ادب عربى و فارسى شهرتى تمام يافته و قصهاش را حكيم نظامى گنجوى و امير خسرو دهلوى و جامى و مكتبى به نظم آوردهاند. وى از قبيله بنى عامر بود. پدرش« ملوح» نام داشت اما نام پدر و نام قبيله وى متفق عليه نيست. ليلى دختر مهدى، دختر عموى قيس بود و كنيه ليلى را از روى اشعار ديوان قيس عامرى« ام مالك» و« ام تعمر» ذكر كردهاند.
بعضى هم اصل داستان را عشق قيس بن زريح برادر رضاعى امام حسن يا امام حسين ٨- پنداشتهاند و معشوقه او را« لبنى» ناميدهاند و گفتهاند كه لبنى را امام حسن براى قيس خواستگارى كرد و اين دو با هم مزاوجت كردند، اما چون پدر لبنى موافق نبود، كار به طلاق انجاميد و قيس دچار جنون شد و لبنى را نيز مرگ در ربود. عدهاى گفتهاند كه قيس عامرى را به جنون متهم ساختند تا از مزاوجت با ليلى محرومش دارند، گروهى ديگر گفتهاند كه داستان عشق مربوط به جوانى است از بنى اميه و مجنون يا قيس نام مستعارى است كه وى به خود داده و براى معشوقه خود هم اسم مستعار ليلى را برگزيده است- گمان برخى بر آن است كه اصلا قصه ليلى و مجنون داستانى ساخته و پرداخته اهل ذوق و عرفان است.
[٦] حى: قبيله.