شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٤٢ - حكايت(٤) شنيدستم از راويان كلام
|
و زان نيمه عابد سرى پرغرور، |
ترش كرده با فاسق[١] ابرو ز دور: |
|
|
كه اين مدبر اندر پى ما چراست؟ |
نگونبخت جاهل چه در خورد ماست! |
|
|
به گردن در آتش درافتادهاى |
به باد هوى عمر بر دادهاى |
|
|
چه خير آمد از نفس تر دامنش، |
كه صحبت بود با مسيح و منش؟ |
|
|
چه بودى كه زحمت ببردى ز پيش |
به دوزخ برفتى پس كار خويش |
|
|
همى رنجم از طلعت ناخوشش |
مبادا كه در من فتد آتشش |
|
|
به محشر كه حاضر شوند انجمن، |
خدايا، تو با او مكن حشر من |
|
|
درين بود و وحى از جليل الصفات[٢]، |
درآمد به عيسى عليه الصلات: |
|
|
كه گر عالم است اين و گر وى جهول، |
مرا دعوت هردو آمد قبول |
|
|
تبه كرده ايام، برگشته روز، |
بناليد بر من به زارى و سوز |
|
|
به بيچارگى هركه آمد برم، |
نيندازمش ز آستان كرم |
|
|
ازو درگذارم عملهاى زشت |
به انعام خويش آرمش در بهشت |
|
|
و گر عار دارد عبادتپرست[٣]، |
كه در خلد با وى بود همنشست، |
|
|
بگو: ننگ ازو در قيامت مدار، |
كه آنرا به جنت برند اين به نار |
|
|
كه آنرا جگر خون شد از سوز و درد |
گرين تكيه بر طاعت خويش كرد |
|
|
ندانست[٤] در بارگاه غنى، |
كه بيچارگى به ز كبر و منى |
|
|
كرا جامه پاك است و سيرت پليد، |
در دوزخش را نبايد كليد |
|
|
برين آستان، عجز و مسكينيت، |
به از طاعت و خويشتن بينيت |
|
|
چو خود را ز نيكان شمردى، بدى |
نمىگنجد اندر خدايى خودى |
|
[١] فاسق: كسى است كه به دين و آيين ايمان دارد ولى احكام دينى را كلا يا بعضا بجا نمىآورد. جمع آن فساق با ضم اول و تشديد« س» و فسقه با سه فتحه. مصدر آن فسق و فسوق است.
[٢] جليل الصفات: خدا كه داراى صفات جلال است.
[٣] - عبادتپرست: كسى كه به جاى خدا عبادت خود را ميپرستد و بدان مغرور ميشود.
[٤] ندانست در بارگاه غنى: عابد ندانسته است كه در درگاه خداوند بىنياز، عجز و نياز بيش از كبر و غرور و به خود باليدن ارزش دارد.