شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣١٩ - حكايت(٧) يكى پيش داود طائى نشست
|
به پشتش برآور چو مردان، كه مست |
عنان طريقت ندارد به دست |
|
|
نيوشنده شد زين سخن تنگدل، |
به فكرت فرو رفت چون خر به گل |
|
|
نه زهره[١] كه فرمان نگيرد به گوش |
نه يارا كه مست اندر آرد به دوش |
|
|
زمانى بپيچيد و درمان نديد |
ره سركشيدن ز فرمان نديد |
|
|
ميان بست و بىاختيارش به دوش |
برآورد و شهرى برو عام جوش[٢] |
|
|
يكى طعنه ميزد كه درويش بين! |
زهى پارسايان پاكيزه دين! |
|
|
يكى صوفيان بين كه مى خوردهاند |
مرقع به جامى[٣] گرو كردهاند |
|
|
اشارتكنان اين و آنرا به دست |
كه اين سر گران است و آن نيم مست |
|
|
به گردن بر از جور دشمن حسام[٤]، |
به از شنعت شهر و جوش عوام |
|
|
بلا ديد و روزى به محنت گذاشت |
به ناكام بردش به جايى كه داشت |
|
|
شب از شرمسارى و فكرت نخفت |
بخنديد طائى دگر روز و گفت: |
|
|
مريز آبروى برادر به كوى، |
كه دهرت نريزد به شهر آبروى |
|
|
بد اندر حق مردم نيك و بد، |
مگو، اى جوانمرد صاحب خرد |
|
|
كه بد مرد را خصم خود ميكنى |
وگر نيك مرد است، بد ميكنى |
|
|
ترا هركه گويد فلانكس بد است، |
چنان دان كه در پوستين خود است |
|
|
كه فعل فلان را[٥] ببايد بيان |
وزين فعل بد مىبرآيد عيان |
|
|
به بد گفتن خلق چون دم زدى، |
اگر[٦] راست گويى سخن، هم بدى |
|
[١] نه زهره ...: اين شخص كه از طرف شيخ مأمور گرفتن مست بر دوش شده بود نه جرئت آنرا داشت كه از فرمان شيخ سرپيچى كند و نه توانائى آن داشت كه طعن مردم را تحمل كرده مست را بر دوش كشد.
[٢] شهرى بر او عام جوش: عموم اهل شهر بر او خشمگين شدند.
[٣] - به جامى: در بعضى نسخهها« به سيكى».« سيكى» صورت تغييريافته سه يك است:
آب انگورى كه ثلث آن با جوشيدن تبخير شده باشد. مراد اينست: مردم ميگفتند صوفيان را ببينيد كه خرقه وصلهدار و مرقع خود را گرو گذاشته و شراب فراهم آورده و خوردهاند.
[٤] حسام( با ضم اول): شمشير- دم شمشير.
[٥] كه فعل فلان را ...: ناچار هستى كه كردار شخص مورد نظر را براى ديگران روشن كنى و بر زبان آورى و اين عمل خود فعل بدى است.
[٦] اگر راست گويى سخن هم بد است: بر فرض اينكه سخن راست گويى و آن كس بد باشد تو خود از باب سخن بد گفتن بد ميشوى.