شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٨٨ - حكايت(٨) بلند اخترى نام او بختيار
|
به بدبختى[١] و نيكبختى قلم، |
بگرديد و ما همچنان در شكم |
|
|
نه روزى به سرپنجگى ميخورند، |
كه سرپنجگان تنگروزىترند |
|
|
بسا چاره دانا به سختى بمرد، |
كه بيچاره گوى سلامت ببرد |
|
حكايت (٧) [فرو كوفت پيرى پسر را به چوب ....]
|
فرو كوفت پيرى پسر را به چوب |
بگفت اى پدر بيگناهم[٢] مكوب |
|
|
توان بر تو از جور مردم گريست |
ولى چون تو جورم كنى، چاره چيست؟ |
|
|
به داور[٣] خروش اى خداوند هوش، |
نه از دست داور برآورد خروش، |
|
حكايت (٨) [بلند اخترى نام او بختيار ....]
|
بلند اخترى نام او بختيار، |
قوىدستگه بود و سرمايهدار |
|
|
به كوى گدايان درش خانه بود |
زرش همچو گندم به پيمانه بود |
|
|
هم او را در آن بقعه[٤] زر بود و مال |
دگر، تنگدستان برگشته حال |
|
|
چو درويش بيند توانگر بناز[٥]، |
دلش بيش سوزد به داغ نياز |
|
|
زنى جنگ پيوست با شوى خويش، |
شبانگه چو رفتش تهيدست پيش: |
|
|
كه كس چون تو بدبخت و درويش نيست |
چو زنبور سرخت جز اين نيش تيست[٦] |
|
[١] به بدبختى و نيكبختى قلم ...: اشاره دارد به حديث معروف:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٢] بيگناهم: براى اين عبارت دوگونه تركيب ميتوان عنوان كرد- يكى آنكه بيگناه قيد وصفى باشد و ضمير ميم مفعول بىواسطه براى فعل« مكوب» گرفته شود. ديگر آنكه بيگناهم جملهيى باشد مركب از مسند و رابط.
[٣] - به داور خروش اى خداوند هوش: از خداوند دادگر داد بخواه و از دست قاضى يا حاكم فرياد برمياور.
[٤] بقعه: مكان. جمع آن، بقاع با كسر اول. مراد بيت اين است كه تنها بختيار در آن ناحيه زر و مال داشت و ديگران همه تنگدست و بختبرگشته بودند.
[٥] بناز: صفت مركب.
[٦] چو زنبور سرخت جز اين نيش نيست: هنگامى كه مرد بينوا مىخواسته است با زن خود همبستر شود زنش به كنايه او را گفته است كه جز آلت از مردانگى چيزى ندارى مانند زنبور سرخ كه جز نيش چيز ديگريش نيست و عسل ندارد.