شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٥٢ - حكايت(٨) شكرخندهيى انگبين ميفروخت
|
جوان[١] سر از كبر و پندار مست، |
چو پيران به كنج عبادت نشست |
|
|
پدر بارها گفته بودش به هول: |
كه شايستهرو باش و بايسته قول |
|
|
جفاى پدر برد و زندان و بند |
چنان سودمندش نيامد كه پند |
|
|
گرش سخت گفتى سخنگوى سهل: |
كه بيرون كن از سر جوانى و جهل، |
|
|
خيال و غرورش بر آن داشتى، |
كه درويش را زنده نگذاشتى |
|
|
سپر نفكند شير غران ز جنگ |
نينديشد از تيغ بران پلنگ |
|
|
به نرمى ز دشمن توان كرد دوست |
چو با دوست سختى كنى، دشمن اوست |
|
|
چو سندان، كسى سخترويى نكرد، |
كه خايسك[٢] تأديب بر سر نخورد |
|
|
به گفتن درشتى مكن با امير |
چو بينى كه سختى كند، سست گير |
|
|
به اخلاق با هركه بينى بساز |
وگر زيردست است اگر سرفراز |
|
|
كه اين گردن از نازكى بركشد |
بگفتار خوش، و آن، سر اندر كشد |
|
|
به شيرينزبانى توان برد گوى |
كه پيوسته تلخى برد تندخوى |
|
|
تو شيرينزبانى ز سعدى بگير |
ترشروى را گو: به تلخى بمير |
|
حكايت (٨) [شكرخندهيى انگبين ميفروخت ....]
|
شكرخندهيى انگبين[٣] ميفروخت، |
كه دلها ز شيرينش مىبسوخت |
|
[١] جوان سر از كبر و پندار مست: عبارت« سر از كبر و پندار مست» جمله وصفى است براى« جوان». بنابراين حرف آخر جوان بايد مكسور خوانده شود، يعنى جوانى كه در گذشته از كبر و پندار سرى مست داشت تغيير حالت داد. در نسخه« على يف»« جوان را سر از كبر و پندار مست» ضبط شد و اين ضبط درست نيست زيرا دلالت بر آن خواهد داشت كه جوان در زمان تغيير حال هم سرمست بوده است و حال آنكه چنين نيست
[٢] خايسك( با كسر ياء): چكش. فردوسى گويد.
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٣] - انگبين: اصل پهلوى آن انگوبين است از الفاظ همريشه معلوم ميشود كه انگ به معنى شيره است. آميزه سركه و انگبين را سركنگبين گويند.