شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٨١ - حكايت(٣) ز درياى عمان برآمد كسى
|
ملك[١] را دو خورشيد طلعت غلام، |
به سر بر، كمر بسته بودى مدام |
|
|
دو پاكيزه پيكر چو حور و پرى |
چو خورشيد و ماه از سديگر[٢] برى |
|
|
دو صورت[٣] كه گفتى يكى نيست بيش |
نموده در آيينه همتاى خويش |
|
|
سخنهاى داناى شيرينسخن |
گرفت[٤] اندر آن هردو شمشاد[٥] بن |
|
|
چو ديدند اوصاف و خلقش نكوست، |
به طبعش هواخواه گشتند و دوست |
|
|
درو هم اثر كرد ميل بشر |
نه ميلى[٦] چو كوتاهبينان به شر |
|
|
چو خواهى كه قدرت[٧] بماند بلند، |
دل اى خواجه بر سادهرويان مبند |
|
[١] ملك را دو خورشيد ...:« ملك را» مضاف اليه است براى به سر، خورشيد طلعت، صفت مركب است براى غلام، به خدمت كمر بسته جمله وصفى است، بودى يعنى وجود داشت هرگاه بودن بمعنى وجود داشتن استعمال شود، ممكن است با فاعل جمع هم به صورت مفرد بيايد. مدام، اسم مفعول از ادامه به معنى پيوسته و هميشه كه قيد زمان است.
[٢] از سديگر برى: برى و بركنار از سه ديگر يعنى سومى براى خود نداشتند.
[٣] - دو صورت ...: يعنى اين دو غلام همچو دو صورت بودند كه وحدت كامل داشتند و چنان بود كه يكى از آنها صورت آن ديگرى در آينه مينمود، گويا به رعايت همين وحدت وجودى است كه شيخ اجل« به خدمت كمر بسته بودى» را به صيغه مفرد به آن اسناد داده است.
[٤] گرفت: اثر كرد.
[٥] شمشاد بن: درخت شمشاد. شمشاد از ريشه پهلوى« شمشار» است اما برخى شمشار را شاخه تازه شمشاد يا گياه ديگرى ميدانند كه مانند شمشاد هميشه سبز است و زلف خوبان را به آن تشبيه ميكنند
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٦] نه ميلى چو كوتاهبينان: ميل اين وزير نسبت به آن دو غلام ميل به بدى و شر نبود، زيرا كوتهبينان به بدى ميل ميكنند« ميان به شر» مركب از حرف اضافه و شر با تشديد با بشر در مصراع اول جناس ناقص است.
[٧] چو خواهى كه قدرت: يعنى اگر مىخواهى ارزش و مقامت بلند بماند، در دوستى خوبرويان دل مبند.