شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٨ - حكايت(٢٣) يكى زهره خرج كردن نداشت
|
ببوسى[١] گرت عقل و تدبير هست، |
ملكزاده را در نواخانه دست، |
|
|
كه روزى برون آيد از شهربند[٢]، |
بلنديت بخشد، چو گردد بلند |
|
|
مسوزان درخت گل اندر خريف[٣]، |
كه در نوبهارت نمايد ظريف |
|
حكايت (٢٣) [يكى زهره خرج كردن نداشت ....]
|
يكى زهره خرج كردن نداشت |
زرش بود و ياراى خوردن نداشت |
|
|
نه خوردى كه خاطر برآسايدش |
نه دادى، كه فردا به كار آيدش |
|
|
شب و روز در بند زر بود و سيم |
زر و سيم در بند مرد لئيم |
|
|
بدانست روزى پسر در كمين، |
كه ممسك كجا كرد زر در زمين |
|
|
ز خاكش برآورد و بر باد داد |
شنيدم كه سنگى در آنجا نهاد |
|
|
جوانمرد را زر بقايى نكرد |
به يك دستش آمد به ديگر بخورد |
|
|
كزين كمزنى[٤] بود ناپاكرو |
كلاهش به بازار و ميزر[٥] گرو |
|
|
نهاده پدر چنگ، برناى[٦] خويش |
پسر چنگى و نايى[٧] آورده پيش |
|
|
پدر زار و گريان همه شب بخفت |
پسر بامدادان بخنديد و گفت: |
|
|
زر از بهر خوردن بود اى پدر |
ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر |
|
|
زر از سنگ[٨] خارا برون آورند، |
كه با دوستان و عزيزان خورند |
|
|
زر اندر كف مرد دنياپرست، |
هنوز اى برادر به سنگ اندرست |
|
|
چو در زندگانى بدى[٩] با عيال، |
گرت مرگ خواهند، از ايشان منال |
|
[١] ببوسى گرت ...: اگر عقل و هوش داشته باشى، شاهزاده را در نوانخانه هم توانى شناخت و دست او را خواهى بوسيد. چنانكه، مولوى فرمايد:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٢] شهربند: زندان، محاصره. در متن على يف« حبس و بند» ضبط شده.
[٣] - خريف: لفظ عربى: پاييز.
[٤] كمزنى: بدآورى در قمار، خود را كم شمردن.
[٥] ميزر:( لفظ عربى): زير جامه.
[٦] چنگ برناى: چنگ بر گلو- در نهايت مضيقه.
[٧] نايى: نىزن.
[٨] زر از سنگ خارا برون آورند: نظير- و لكن معدن الذهب الرخام.
[٩] بدى: بد هستى مراد از مصراع آن است كه اگر بر عيال خود تنگ ميگيرى.