شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٦ - حكايت(٢٢) يكى را پسر گم شد از راحله
|
از آن اهل دل در پى هركسند، |
كه باشد كه روزى به مردى[١] رسند |
|
|
برند از براى دلى بارها |
خورند از براى گلى[٢] خارها |
|
|
ز تاج ملك زادهيى در سباخ[٣]، |
شبى لعلى افتاد در سنگلاخ |
|
|
پدر گفتش: اندر شب تيره رنگ، |
چه دانى كه گوهر كدام است و سنگ؟ |
|
|
همه سنگها پاسدار، اى پسر، |
كه لعل از ميانش نباشد بدر |
|
|
در اوباش[٤]، پاكان شوريده رنگ، |
همان جاى تاريك و لعلند و سنگ |
|
|
چو پاكيزه نفسان و صاحبدلان، |
برآميختستند با جاهلان، |
|
|
به رغبت بكش بار هر جاهلى |
كه افتى به سر وقت صاحبدلى |
|
|
كسى را كه با دوستى سرخوش است، |
نبينى كه چون بار دشمنكش است؟ |
|
|
بدرد چو گل جامه از دست خار، |
كه خون[٥] در دل افتاده خندد چو نار |
|
[١] به مردى: در نسخه ميرخانى به جاى« به مردى»« به منزل» ضبط شده است.
[٢] خورند از براى گلى خارها: نظير از متنبى.
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٣] - سباخ،( به كسر اول): زمين باير و خالى از كشت و آبادانى. در بيشتر نسخهها« مناخ» و در نسخه« على يف« ملاخ» ضبط شده و هيچكدام مناسب نمىنمايد. در متن يك داستان عربى مشابه با اين قصه« فى السباخ» به چشم خورد. چون بر سرزمين بصره عنوان سباخ اطلاق شده و على ٧ در يكى از خطبههاى خود اهل بصره را اهل ارضى السبخة معرفى كرده است، ممكن است مراد از سباخ بصره باشد.- مناخ( با ضم ميم): محل خواباندن شتران. مصدر آن اناخه و بنابر ضبط برهان قاطع، جاى فراخ و جاى تنگ.« سودى» آنرا محلى در نخشب معرفى كرده است. ملاخ، بنابر ضبط برهان قاطع، محلى است در جزاير زير باد. ملاخ( بضم ميم و تشديد لام) نوعى از گياهان شور است.
[٤] اوباش: مردم پست( جمع است و مفردش اين معنى را ندارد).
[٥] كه خون در دل افتاده خندد چو نار: انار هنگاميكه دانههايش قرمز ميشود و ميرسد، غالبا ميتركد و چنان مينمايد كه خونين دلى لب به خنده گشوده است.