شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٤٤ - حكايت(٢٨) حكايت كنند از جفا گسترى
|
غم و شادمانى نماند و ليك، |
جزاى عمل ماند و نام نيك |
|
|
كرم پاى دارد، نه ديهيم[١] و تخت |
بده كز تو اين ماند، اى نيكبخت |
|
|
مكن تكيه بر ملك و جاه و حشم، |
كه پيش از تو بودست و بعد از تو، هم[٢] |
|
|
خداوند[٣] دولت غم دين خورد |
كه دنيا بهرحال مىبگذرد |
|
|
نخواهى كه ملكت برآيد بهم، |
غم ملك و دين هردو بايد بهم |
|
|
زرافشان، چو دنيا نخواهى گذاشت |
كه سعدى درافشاند اگر زر نداشت[٤] |
|
حكايت (٢٨) [حكايت كنند از جفا گسترى ....]
|
حكايت كنند از جفا گسترى، |
كه فرماندهى داشت بر كشورى |
|
|
در ايام او روز مردم چو شام |
شب از بيم او خواب مردم حرام |
|
|
همه روز، نيكان ازو در بلا |
به شب دست پاكان ازو بر دعا |
|
|
گروهى بر شيخ آن روزگار، |
ز دست ستمگر گرستند[٥] زار: |
|
|
كه اى پير داناى فرخنده راى، |
بگو اين جوان را: بترس از خداى |
|
|
به گفتا: دريغ آيدم نام دوست[٦] |
كه هركس نه در خورد پيغام اوست |
|
|
كسيرا كه بينى ز حق بر كران، |
منه با وى، اى خواجه، حق در ميان |
|
[١] ديهيم: تاج شاهى گويا با« دهيو» كه يك قسمت از بيست قسمت كشور هخامنشى بوده رابطهيى داشته باشد و ديهيم بر اين مبنا تاج شاهنشاهان است، لفظemedaiD در زبان فرانسه از طريق لغت يونانى مأخوذ از ديهيم است.
[٢] تو، هم: از مصراع دوم فعل.« خواهد بود» به قرينه حذف شده است.
[٣] - خداوند دولت: شخص نيكبخت. شخص نيكبخت، در غم دين و مذهب خويش است، زيرا دنيا به هر حال كه باشد گذران است.
[٤] چون دنيا را ميگذارى و ميروى، زر و دينار و درهمى كه دارى بيفشان و بخشش كن.
سعدى چون زر در اختيار نداشت به افشاندن گوهر و درّ سخن دست زد.
[٥] گرستند: گريستن- گريه كردن.
[٦] شيخ و صاحبدل آن زمان چنين مىگويد: كه من دريغ دارم نام خدا را پيش اين جفاپيشه بر زبان آورم. زيرا نام خدا محترم است و هركس لياقت آنرا ندارد كه پيش او نام خدا بر زبان آورند و از او به نام خدا مسئلتى كنند.