شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٦٢ - حكايت(٤) قضا زندهيى را رگ جان بريد
|
ز دانندگان بشنو امروز قول |
كه فردا نكيرت[١] بپرسد به هول |
|
|
غنيمت شمار اين گرامى نفس |
كه بىمرغ قيمت ندارد قفس |
|
|
مكن عمر ضايع به افسون و حيف |
كه فرصت[٢] عزيز است و «الوقت سيف» |
|
حكايت (٤) [قضا زندهيى را رگ جان بريد ....]
|
قضا زندهيى را رگ جان بريد |
دگر كس به مرگش گريبان دريد |
|
|
چنين گفت بيننده تيزهوش، |
چو فرياد و زارى رسيدش به گوش: |
|
|
ز دست شما مرده بر خويشتن، |
گرش دست بودى دريدى كفن: |
|
|
كه چندين ز تيمار و در دم مپيچ |
كه روزى دو پيش از تو كردم بسيچ[٣] |
|
|
فراموش كردى مگر مرگ خويش؟ |
كه مرگ منت ناتوان كرد و ريش. |
|
|
محقق كه بر مرده ريزد گلش، |
نه بر وى، كه بر خود بسوزد دلش |
|
|
ز هجران طفلى كه در خاك رفت، |
چه نالى؟ كه پاك آمد و پاك رفت |
|
|
تو پاك آمدى برحذر باش و پاك |
كه ننگ است ناپاك رفتن به خاك |
|
|
كنون بايد اين مرغ را پاى بست، |
نه آنگه كه سررشته بردت ز دست |
|
|
نشستى به جاى دگر كس بسى |
نشيند به جاى تو ديگر كسى |
|
|
اگر پهلوانى و گر تيغزن، |
نخواهى بدر بردن الا كفن |
|
|
خر وحش اگر بگسلاند كمند، |
جو در ريگ ماند شود پاىبند |
|
|
ترا نيز چندان بود دست زور، |
كه پايت نرفتست در ريگ گور |
|
|
منه دل بر اين سالخورده مكان |
كه گنبد نپايد بر او گردكان |
|
|
چو دى رفت و فردا نيايد به دست |
حساب از همين يكنفس كن كه هست |
|
[١] نكير: نام فرشتهيى كه بنا به روايات براى پرسش از مردگان مأمور ميشود.
[٢] كه فرصت عزيز است و الوقت سيف: ناظر است به حديث معروف» الوقت سيف قاطع لو لم تقطعه بالعطاعات لقطعك بالفوات»« وقت، شمشيريست برنده كه اگر آنرا به اطاعت خدا نگذرانى، وقت، ترا از دم تيغ فوت خواهد گذراند».
[٣] - كردم بسيچ: بسيچ كردن يا بسيج كردن يا بسيجيدن، فراهم كردن وسائل سفر يا رزم