شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٨ - حكايت(٢١) جوانى هنرمند فرزانه بود
|
اگر سيرتم خوب و گر منكر است، |
خدايم[١] به سر، از تو داناتر است |
|
|
تو خاموش، اگر من بهم يا بدم |
كه حمال سود و زيان خودم |
|
|
كسى را به كردار بد كن عذاب، |
كه چشم از تو دارد به نيكى ثواب |
|
|
نكوكارى از مردم نيكراى، |
يكى را به ده مىنويسد خداى[٢] |
|
|
تو نيز اى عجب هركرا يك هنر، |
ببينى، زده عيبش اندر گذر |
|
|
نه يك عيب او را بر انگشت پيچ، |
جهانى فضيلت برآور به هيچ |
|
|
چو دشمن كه در عيب سعدى نگاه، |
به نفرت كند، اندرون تباه |
|
|
ندارد به صد نكته نغز گوش |
چو زحفى[٣] ببيند برآرد خروش |
|
|
جز اين علتش نيست كان خودپسند، |
حسد ديده نيك بينش بكند |
|
|
نه مر خلق را صنع بارى سرشت؟ |
سياه و سپيد آمد و خوب و زشت |
|
|
نه هر چشم و ابرو كه بينى نكوست |
بخور پسته مغز و بينداز پوست |
|
[١] « خدايم بسر از تو داناتر است»: اشاره دارد به آيه كريمه:« رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ».
[٢] « يكى را به ده مىنويسد خداى»: اشاره دارد به آيه كريمه ٥٩ از سوره انعام« مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» كسى كه نيكى كند ده برابر جزاى اوست.
[٣] - زحف: به معنى عيب و نقص است و در اصطلاح عروض عبارت از آن است كه بحر عروضى سالم نباشد و در افاعيل آن كمبودى پيدا آيد.