شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٦٥ - حكايت(٣) زبان دانى آمد به صاحبدلى
حكايت (٣) [زبان دانى آمد به صاحبدلى ....]
|
زبان[١] دانى آمد به صاحبدلى: |
كه محكم فروماندهام در گلى، |
|
|
يكى سفله را ده درم بر من است، |
كه دانگى[٢] ازو بر دلم ده من است |
|
|
همه شب پريشان ازو حال من |
همه روز چون سايه دنبال من |
|
|
به كرد از سخنهاى خاطر[٣] پريش، |
درون دلم چون در خانه[٤] ريش |
|
|
خدايش[٥] مگر تا ز مادر بزاد، |
جز اين ده درم چيز ديگر نداد |
|
|
ندانسته از دفتر دين، الف |
نخوانده به جز باب لا ينصرف[٦] |
|
|
خور از كوه يك روز سر بر نزد، |
كه آن قلتبان[٧] حلقه بر در نزد |
|
[١] زباندان: فصيح- سخندان، انتخاب لفظ زباندان از جهت تناسب با صاحبدل است.
[٢] دانگ: يك ششم درهم( درم) درم هم واحد پول بوده و هم يكى از واحدهاى وزن به شمار ميآمده است. مراد چنين است: منتى كه اين سفله بر من بابت يك ششم درهم مىگذارد، به اندازه ده من بار بر دلم سنگينى مىكند.
[٣] - خاطر پريش: پريشانكننده خاطر( صفت فاعلى مركب مرخم).
[٤] چون در خانه ريش: مانند در خانه كه از كثرت دق الباب و بازكردن و بستن زخمى شود.
[٥] خدايش:« ش» در« خدايش» ضمير متصل مفعولى است.
[٦] باب لا ينصرف: لا ينصرف يا ممنوع الصرف يا غير منصرف، در اصطلاح ادب عربى اسمى است كه جر و تنوين نميگيرد، اما مراد شيخ اجل در اينجا بيان انصرافناپذيرى وامخواه است. گويى وامخواهنده، چون پيوسته در باب لا ينصرف از ابواب نحو اشتغال درسى داشته، عدم انصراف، طبيعت او شده است. جلال الممالك ايرج ميرزا، اين مضمون را بسيار لطيف بكار برده و درباره احمد شاه قاجار گفته است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٧] قلتبان: اين كلمه دو معنى دارد: يكى سنگ استوانهيى شكل كه با آن سطح-