شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٩ - باب هشتم در شكر بر عافيت
باب هشتم در شكر بر عافيت
|
نفس مى نيارم زد، از شكر دوست |
كه شكرى ندانم كه در خورد اوست |
|
|
عطاييست هر موى از او بر تنم، |
چگونه به هر موى شكرى كنم! |
|
|
ستايش خداوند بخشنده را، |
كه موجود كرد از عدم بنده را |
|
|
كرا قوت وصف احسان اوست؟ |
كه اوصاف[١]، مستغرق شأن اوست |
|
|
بديعى[٢] كه شخص آفريند ز گل |
روان و خرد بخشد و هوش و دل |
|
|
ز پشت پدر نا به پايان شيب[٣]، |
نگر تا چه تشريف دادت ز غيب |
|
|
چو پاك آفريدت، بهش[٤] باش و پاك |
كه ننگ است ناپاك رفتن به خاك |
|
|
پياپى بيفشان از آيينه گرد |
كه مصقل[٥] نگيرد چو زنگار، خورد |
|
[١] كه اوصاف، مستغرق شأن اوست: شأن او همه صفتهاى كمال را شامل است.
[٢] بديعى كه شخص آفريند ز گل: اشاره دارد به آيه كريمه« وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ»\*
[٣] - شيب:( لفظ عربى): پيرى.
[٤] بهش: هوشيار.
[٥] كه مصقل نگيرد چو زنگار خورد: وقتى زنگار فلز را بخورد ديگر مصقل( آلت صيقل) نميتواند زنگ از آن بزدايد. در بعضى از نسخهها بجاى« مصقل»« صيقل» بمعنى صاف شدن و جلا آمده است.