شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٤٦ - حكايت(٢٨) حكايت كنند از جفا گسترى
|
عدو را بجاى خسك[١] زر بريز، |
كه احسان كند كند، دندان تيز |
|
|
چو دستى نشايد گزيدن، ببوس[٢]، |
كه با غالبان چاره زر قست و لوس[٣] |
|
|
به تدبير، رستم[٤] درآمد به بند |
كه اسفنديارش نجست از كمند |
|
|
عدو را به فرصت توان كند پوست، |
پس او را مدارا چنان كن كه دوست |
|
|
حذر كن ز پيكار كمتر كسى |
كه از قطره سيلاب ديدم بسى |
|
|
مزن تا توانى بر ابرو گره[٥] |
كه دشمن اگرچه زبون، دوست به |
|
|
بود دشمنش تازه و دوست ريش، |
كسى، كش بود دشمن از دوست بيش |
|
|
مزن با سپاهى ز خود بيشتر |
كه نتوان زد انگشت بر نيشتر |
|
|
و گر زو تواناترى در نبرد، |
نه مرديست بر ناتوان زور كرد[٦] |
|
[١] خسك: به معنى خار و خار سه گوش است و ميخهاى سه گوش آهنين نيز كه بر گرد حصار و سر راه دشمن ريزند ناميده ميشود. حسك با حاء مهمله به عربى گياهى است خاردار، مراد اين است كه به جاى خار آهنين، زر در راه دشمن بريز تا شيفته تو گردد و با احسان تو دندان تيز دشمن كند شود.
[٢] نظير اين مصراع است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٣] - لوس ...: در اينجا تملق و چربزبانى است و به معنى ماده كمبهايى كه به نيرنگ در كافور ميآميزند نيز آمده است و معانى ديگرى هم دارد. امروزه لوس بر كسى اطلاق ميشود كه خود را بيجهت عزيز ميكند و رفتار نامتناسب دارد. زرق( بفتح اول و سكون ثانى) لفظى است عربى كه در فارسى بمعنى مكر و فريب استعمال مىشود.
[٤] رستم:( رستم: بلندبالا، قوىتن.) فرزند زال كه اسفنديار روئينتن نميتوانست از كمند او نجات يابد با تدبير گرفتار شد و در بند آمد. از جانبى به قصه كشته شدن اسفنديار به دست رستم و از طرف ديگر به داستان گرفتار شدن رستم با تدبير برادرش اشاره دارد. شغاد در سر راه رستم گودالى بكند و از خنجر و شمشير آكنده ساخت و رستم با رخش در آن گودال افتاد. و شغاد هم با تير رستم كشته شد. اين بيت و دو بيت پيشين آن در متن تصحيح شده على يف ضبط نشده است.
[٥] گره: با هاى ملفوظ است ولى در زبان معمولى با هاى غير ملفوظ تلفظ ميشود.
[٦] زور كرد: مصدر مركب مرخم است.