شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣١٤ - حكايت(٣) يكى ناسزا گفت در وقت جنگ
|
تفكر شبى با دل خويش كرد: |
كه پوشيده[١] زير زبان است مرد، |
|
|
اگر همچنين سر به خود در برم، |
چه دانند مردم كه دانشورم؟ |
|
|
سخن گفت و دشمن بدانست و دوست، |
كه در مصر نادانتر از وى، هم اوست |
|
|
حضورش پريشان شد و كار، زشت |
سفر كرد و بر طاق مسجد نوشت: |
|
|
در آيينه گر خويشتن ديدمى، |
به بىدانشى پرده ندريدمى |
|
|
چنين زشت از آن پرده برداشتم، |
كه خود را نكوروى پنداشتم |
|
|
كمآواز[٢] را باشد آواز تيز |
چو گفتى و رونق نماندت، گريز |
|
|
ترا خامشى اى خداوند هوش، |
وقار است و نااهل را پردهپوش |
|
|
اگر عالمى، هيبت خود مبر |
وگر جاهلى، پرده خود مدر |
|
|
ضمير دل خويش منماى زود، |
كه هرگه كه خواهى، توانى نمود |
|
|
و ليكن چو پيدا شود راز مرد، |
به كوشش نشايد نهان باز كرد |
|
|
قلم سر سلطان چه نيكو نهفت، |
كه تا كارد بر سر نبودش، نگفت! |
|
|
بهايم خموشند و گويا بشر، |
زبان بسته بهتر كه گويا به شر |
|
|
چو مردم سخن گفت بايد به هوش |
وگرنه شدن چون بهايم خموش |
|
|
به نطق است و عقل آدميزاده فاش، |
چو طوطى سخنگوى نادان مباش |
|
|
به نطق آدمى بهتر است از دواب |
دواب[٣] از توبه، گر نگويى صواب |
|
حكايت (٣) [يكى ناسزا گفت در وقت جنگ ....]
|
يكى ناسزا گفت در وقت جنگ |
گريبان دريدند وى را به چنگ |
|
|
قفا خورده عريان و گريان نشست |
جهانديدهيى گفتش اى خودپرست، |
|
|
چو غنچه گرت بسته بودى دهن، |
دريده نديدى چو گل پيرهن |
|
|
سراسيمه گويد سخن بر گزاف، |
چو طنبور، بىمغز بسيار لاف |
|
|
نبينى كه آتش زبان است و بس؟ |
به آبى توان كشتنش در نفس |
|
[١] كه پوشيده زير زبان است مرد: ترجمه كلمه نبوى است« المرء مخبوء تحت لسانه».
[٢] كمآواز را ...: كسيكه كمتر سخن ميگويد شهرتش زياد است چنانكه خوش آوازى كه كم ميخواند اوج آوازش بيشتر است بنابراين« آواز تيز» و« آوازه تيز» هردو بجا است.
[٣] - دواب( با تشديد باء جمع دابة): جانوران، مصراع اشاره دارد به آيه ٢٢ از سوره انفال« إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ».