شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢١٠ - حكايت(٢) شنيدم كه بر لحن خنياگرى
|
چو يعقوبم[١] ار ديده گردد سپيد، |
نبرم ز ديدار يوسف اميد |
|
|
يكى را كه سر، خوش بود با يكى، |
نيازارد از وى به هر اندكى |
|
|
ركابش ببوسيد روزى جوان، |
برآشفت و برتافت از وى عنان |
|
|
بخنديد و گفتا: عنان برمپيچ، |
كه سلطان عنان برنپيچد ز هيچ[٢] |
|
|
مرا با وجود تو هستى نماند |
به ياد توام خودپرستى نماند |
|
|
گرم جرم بينى، مكن عيب من |
تويى[٣] سر برآورده از جيب من |
|
|
بدان زهره[٤] دستت[٥] زدم در ركاب، |
كه خود را نياوردم اندر حساب |
|
|
كشيدم قلم بر سر نام خويش |
نهادم قدم بر سر كام خويش |
|
|
مرا خود كشد تير آن چشم مست، |
چه حاجت كه آرى به شمشير دست؟ |
|
|
تو آتش[٦] به نى در زن و درگذر |
كه نه خشك در بيشه ماند، نه تر |
|
حكايت (٢) [شنيدم كه بر لحن خنياگرى ....]
|
شنيدم كه بر لحن خنياگرى[٧]، |
به رقص اندر آمد پرى پيكرى، |
|
[١] چو يعقوبم ار ديده ... ترجمه آيه ٨٤ از سوره« يوسف» است« وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ»« دو چشم يعقوب از اندوه سفيد شد و خشم خود هماره فرو ميخورد.»
[٢] ز هيچ: از معدوم.
[٣] - تويى ... مراد اينست كه عاشق براى خود شخصيتى جدا از معشوق تصور نمىكند و خود را همان معشوق مىداند كه سر از گريبان عاشق بيرون آورده است.
[٤] زهره: در اينجا جرأت. قدما ميپنداشتند كه جاى عقل ما مغز است و جاى قوه شهويه، شكم و جاى قوه غضبيه، جگر و زهره است.
[٥] دستت: ضمير« ت» مضاف اليه است براى« ركاب».
[٦] تو آتش: مراد اينست كه معشوق با آتش عشق خود سراسر اعضاى عاشق را مىسوزاند چنانكه اگر در قصب و نى آتش زنند همه گياهان و درختان بيشه، اعم از خشك و تر خواهد سوخت.
[٧] خنياگر: مركب از« خنيا» به معنى سرود و نغمه و« گر» ادات اتصاف: مطرب و سازنده و سرود خواننده. خنيا در پهلوى« هونواك» بوده است به معنى خوشآواز. گاهى در خنياگر جاى« نون» و« يا» را عوض كردهاند و شايد قلب از باب تصحيف بوده است دور نيست كه« غنا» از همين ريشه باشد.