شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠٩ - حكايت(١) شنيدم كه وقتى گدا زادهيى
|
دلش خون شد و راز در دل بماند، |
ولى پايش از گريه در گل بماند |
|
|
رقيبان خبر يافتندش ز درد |
دگرباره گفتندش: اينجا مگرد |
|
|
دمى رفت و ياد آمدش روى دوست |
دگر خيمه زد بر سر كوى دوست |
|
|
غلامى شكستش سر و دست و پاى، |
كه بارى نگفتت: كه اينجا[١] مپاى؟ |
|
|
دگر رفت و صبر و قرارش نبود |
شكيبايى از روى يارش نبود |
|
|
مگسوارش از پيش شكر به جور، |
براندندى و بازگشتى به فور |
|
|
كسى گفتش: اى شوخ ديوانه رنگ، |
عجب صبر دارى تو بر چوب و سنگ |
|
|
بگفت: اين جفا بر من از دست اوست |
نه شرط است ناليدن از دست دوست |
|
|
من اينك دم دوستى ميزنم، |
گر او دوست دارد، و گر دشمنم |
|
|
ز من صبر، بى او توقع مدار، |
كه با او هم امكان ندارد قرار |
|
|
نه نيروى صبرم نه جاى ستيز |
نه امكان بودن نه پاى گريز |
|
|
مگو: زين در بارگه سر بتاب |
و گر سر چو ميخم نهد در طناب |
|
|
نه پروانه[٢] جان داده در پاى دوست، |
به از زنده در كنج تاريك اوست؟ |
|
|
بگفت[٣]: ار خورى زخم چوگان اوى؟ |
بگفتا: به پايش درافتم چو گوى |
|
|
بگفتا: سرت گر ببرد به تيغ؟ |
بگفت: اينقدر نبود از وى دريغ |
|
|
مرا خود ز سر نيست چندان خبر، |
كه تاج است بر تاركم يا تبر[٤] |
|
|
مكن با من ناشكيبا عتيب[٥] |
كه در عشق، صورت نبندد شكيب |
|
[١] اينجا: در نسخه« على يف»« ايدر» ضبط شده.
[٢] نه پروانه جان داد ... آيا چنين نيست كه پروانه در راه شمع جان داده است.
در نسخه« على يف» اين بيت چنين ضبط شده« نه پروانه جان داد در پاى دوست- كه او زنده در كنج تاريك اوست».
[٣] - بگفت ار خورى ... در اين بيت صنعت« مناظره» به نظر ميرسد.
[٤] كه تاج است بر تاركم يا تبر: ناظر است به شعر منسوب به امام حسين( ع).
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٥] عتيب: صورت ممال شده« عتاب».