شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠٧ - باب سوم در عشق و مستى و شور
|
ترا عشق همچون خودى ز آب و گل، |
ربايد همى صبر و آرام دل |
|
|
به بيداريش فتنه برخد[١] و خال |
به خواب اندرش پايبند خيال |
|
|
به صدقش چنان سر نهى در قدم، |
كه بينى جهان با وجودش عدم |
|
|
چو در چشم شاهد نيايد زرت، |
زر و خاك يكسان نمايد برت |
|
|
دگر با كست بر نيايد نفس، |
كه با او نماند دگر جاى كس |
|
|
تو گويى[٢] به چشم اندرش منزل است |
و گر ديده برهم نهى در دل است |
|
|
نه انديشه از كس كه رسوا شوى |
نه قوت، كه از وى شكيبا شوى |
|
|
گرت جان بخواهد، به لب برنهى |
ورت تيغ بر سر نهد، سر نهى |
|
|
چو عشقى كه بنياد آن بر هواست، |
چنين فتنهانگيز و فرمانرواست، |
|
|
عجب دارى از سالكان طريق، |
كه باشند در بحر معنى غريق! |
|
|
به سوداى جانان ز جان مشتغل[٣] |
به ذكر حبيب از جهان مشتغل |
|
|
به ياد حق از خلق بگريخته |
چنان مست[٤] ساقى كه مىريخته |
|
|
نشايد به دارو دوا كردشان |
كه كس مطلع نيست بر دردشان |
|
|
«الست[٥]» از ازل همچنانشان به گوش |
به فرياد «قالوا بلى» در خروش |
|
[١] خد( لفظ عربى): رخسار، گونه. جمع آن، خدود. شيخ اجل عشق الهى را ميخواهد با عشق مجازى مقايسه كند و ناظر است به عقايد نو افلاطونيان درباره عشق.( ر ك تاريخ مختصر فلسفه تأليف نگارنده).
[٢] تو گويى به چشم اندرش منزل است: ضمير شين مضاف اليه است براى« منزل».
[٣] - ز جان مشتغل: از جان منصرف هستند و به آن توجهى ندارند و تنها نظاره آنان به جانان است. در نسخه« على يف» مشتغل آخر بيت« منفعل» ضبط شده.
[٤] چنان مست ساقى كه مىريخته: چنان شيفته ساقىاند كه به مى عنايتى ندارند و از آن درميگذرند. آنچه از نظر ما غايت و هدف تلقى ميشود در نزد سالكان عارف، وسيلهيى بيش نيست و آنان با نيروى عشق، خود مقصود را خواهانند. ساقى كنايه از فياض مطلق، ذات فيض بخش پروردگار است.
[٥] الست: اشاره است به آيه ١٧٢ از سوره اعراف« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى». خداوند ذريه آدم را گرفت و آنان را بر خودشان گواه ساخت و از ايشان پرسيد آيا من پروردگار شما نيستم؟ آنان گفتند: آرى، هستى. بر مبناى اين آيه قرآنى، عرفا به« عالم الست» و« عالم ذر» يعنى جهانى پيش از اين جهان مادى قائل شدهاند و مبناى حكمت افلاطونى نيز بر مثالهاست و به همين جهت افلاطون علم را« تذكر» ميداند.