شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٦٠ - حكايت(٣) شبى خوابم اندر بيابان فيد
|
دريغا چنان روحپرور زمان، |
كه بگذشت بر ما چو برق يمان[١] |
|
|
ز سوداى آن پوشم و اين خورم، |
نپرداختم تا غم دين خورم |
|
|
دريغا كه مشغول باطل شديم، |
ز حق دور مانديم و غافل شديم |
|
|
چه خوش گفت كودك به آموزگار: |
كه كارى نكرديم و شد روزگار |
|
|
الا اى خردمند بسيار هوش، |
اگر هوشمندى به من دار گوش |
|
|
بلند آسمان زير پاى آورى، |
اگر پند سعدى به جاى آورى |
|
|
جوانا، ره طاعت امروز گير |
كه فردا جوانى نيايد ز پير |
|
|
فراغ دلت هست و نيروى تن |
چو ميدان فراخست، گوئى بزن |
|
|
قضا روزگارى ز من در ربود، |
كه هر روزى از وى شب قدر بود |
|
|
من آنروز را قدر نشناختم |
بدانستم اكنون كه در باختم |
|
|
چه كوشش كند پير خر زير بار؟ |
تو مىرو كه بر بادپائى سوار |
|
|
شكسته قدح[٢] گر ببندند چست، |
نياورد خواهد بهاى درست |
|
|
كنون كاو فتادت به غفلت ز دست، |
طريقى ندارد مگر باز بست |
|
|
كه گفتت: به جيحون درانداز تن؟ |
چو افتادهاى دست و پايى بزن |
|
|
به غفلت بدادى ز دست آب پاك، |
چه چاره كنون جز تيمم به خاك[٣] |
|
|
چو از چابكان در دويدن گرو، |
نبردى، هم افتان و خيزان برو |
|
|
گر آن باد پايان برفتند تيز، |
تو بىدست[٤] و پاى از نشستن بخيز |
|
حكايت (٣) [شبى خوابم اندر بيابان فيد ....]
|
شبى خوابم اندر بيابان فيد[٥]، |
فروبست پاى دويدن به قيد |
|
|
شتربانى آمد به هول و ستيز |
زمام شتر بر سرم زد كه خيز، |
|
|
مگر دل نهادى به مردن ز پس، |
كه برمىنخيزى به بانگ جرس |
|
|
مرا همچو تو خواب خوش در سر است، |
و ليكن بيابان به پيش اندر است |
|
[١] يمان: مخفف يمانى، منسوب به يمن- مراد برق ستاره يمانى است.
افسوس، زمان روحپرور ما مانند برق يمانى درگذشت و من از خيال درباره كوشش و خورش خود منصرف نگرديدم و بكار دين نپرداختم
[٢] شكسته قدح ...: قدح شكسته را هرچند با مهارت وصله كنند قيمت درست را نخواهد داشت.
[٣] - تيمم به خاك: تيمم در جائى شرعا لازم است كه آب نباشد يا آنكه استعمال آب زيان آورد.
[٤] تو بىدست و پا ...: اكنون كه تند پايان با سرعت ميروند، تو حداقل نشسته نمان و از جاى برخيز.
[٥] فيد:( بر وزن صيد)، نام منزلى است در راه كعبه.