شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٥٨ - حكايت(١) شبى در جوانى و طيب و نعم
|
چو بلبلسرايان چو گل تازهرو |
ز شوخى درافكنده غلغل به كوى |
|
|
جهانديده پيرى ز ما بركنار، |
ز دور فلك ليل مويش[١] نهار |
|
|
چو فندق، دهان از سخن بسته بود |
نه چون ما، لب از خنده چون پسته بود |
|
|
جوانى فرا رفت كاى پيرمرد، |
چه در كنج حسرت نشينى به درد! |
|
|
يكى سر برآر از گريبان غم، |
به آرام دل با جوانان بچم[٢] |
|
|
برآورد سر، سالخورد از نهفت |
جوابش نگر تا چه پيرانه گفت |
|
|
چو باد صبا بر گلستان و زد، |
چميدن درخت جوان را سزد |
|
|
چمد تا جوان است و سرسبز، خويد |
شكسته شود چون به زردى رسيد |
|
|
بهاران كه بيد آورد بيدمشك |
بريزد درخت كهن برگ خشك |
|
|
نزيبد مرا با جوانان چميد |
كه بر عارضم صبح پيرى دميد |
|
|
به قيد اندرم جره بازى كه بود، |
دمادم سر رشته خواهد ربود |
|
|
شمار است نوبت بر اين خوان نشست |
كه ما از تنعم بشستيم دست |
|
|
چو بر سر نشست از بزرگى[٣] غبار، |
دگر چشم عيش جوانى مدار |
|
|
مرا برف باريد[٤] بر پر زاغ |
نشايد چو بلبل تماشاى باغ |
|
|
كند جلوه طاوس صاحب جمال |
چه ميخواهى از باز پركنده بال |
|
|
مرا غله تنگ اندر[٥] آمد درو |
شما را كنون ميدمد سبزه نو |
|
|
گلستان ما را طراوت گذشت |
كه گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟ |
|
|
مرا تكيه جان پدر، بر عصاست |
دگر تكيه بر زندگانى خطاست |
|
|
مسلم جوانراست بر پاى جست |
كه پيران برند استعانت به دست |
|
|
گل سرخرويم نگر زر ناب |
فرو رفت، چون زرد شد آفتاب |
|
|
هوس پختن از كودك ناتمام، |
چنان زشت نبود كه از پير، خام |
|
|
مرا مىببايد چو طفلان گريست، |
ز شرم گناهان، نه طفلانه زيست |
|
|
نكو گفت: لقمان كه نازيستن |
به از سالها بر خطا زيستن |
|
[١] ليل مويش نهار: مويش كه در گذشته چون شب سياه بود مانند روز سپيد شده.
[٢] بچم: فعل امر از چميدن، گردش كردن.
[٣] - بزرگى: پيرى.
[٤] مرا برف باريد ...: بر مويم كه در گذشته چون پر زاغ سياه بود، برف پيرى باريد و مويم سفيد سفيد شد.
[٥] مرا غله تنگ اندر آمد ...: يعنى وقت درويدن غله من رسيده و مجال من تنگ است اما تازه خط سبز شما دميده است شايسته عيش و خوشگذرانى هستيد.