شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢٩ - حكايت(١٨) شبى دعوتى بود در كوى من
|
بر پنبه آتش نشايد فروخت |
كه تا چشم بر هم زنى، خانه سوخت |
|
|
چو خواهى كه نامت بماند به جاى، |
پسر را خردمندى آموز و راى |
|
|
چو فرهنگ و رايش نباشد بسى، |
بميرى و از تو نماند كسى |
|
|
بسا روزگارا كه سختى برد |
پسر، چون پدر نازكش پرورد |
|
|
خردمند و پرهيزگارش برآر |
گرش دوست دارى، به نازش مدار |
|
|
به خردى درش زجر و تعليم كن |
به نيك و بدش وعده و بيم كن |
|
|
نوآموز را ذكر و تحسين وزه، |
ز توبيخ و تهديد استاد به |
|
|
بياموز پرورده را دسترنج |
وگر دست دارى چو قارون به گنج |
|
|
مكن تكيه بر دستگاهى كه هست |
كه باشد كه نعمت نماند به دست |
|
|
به پايان رسد كيسه سيم و زر |
نگردد تهى كيسه پيشهور |
|
|
چه دانى كه گرديدن روزگار، |
به غربت بگرداندش در ديار |
|
|
چو بر پيشهيى باشدش دسترس، |
كجا دست حاجت برد نزد كس؟ |
|
|
ندانى كه سعدى مراد از چه يافت؟ |
نه هامون نوشت[١] و نه دريا شكافت، |
|
|
به خردى بخورد از بزرگان قفا، |
خدا دادش اندر بزرگى صفا |
|
|
هر آنكس كه گردن به فرمان نهد، |
بسى برنيايد كه فرمان دهد |
|
|
هر آن طفل كاو جور آموزگار، |
نبيند، جفا بيند از روزگار |
|
|
پسر را نكو دار و راحت رسان |
كه چشمش نماند به دست كسان |
|
|
هر آنكس كه فرزند را غم نخورد، |
دگر كس غمش خورد و بدنام كرد[٢] |
|
|
نگهدار از آميزگار[٣] بدش |
كه بدبخت و بىره كند چون خودش |
|
حكايت (١٨) [شبى دعوتى بود در كوى من ....]
|
شبى دعوتى بود در كوى من، |
ز هر جنس مردم در او انجمن[٤] |
|
|
چو آواز مطرب درآمد ز كوى، |
به گردون شد از عاشقان هاى و هوى |
|
|
پريچهرهيى بود محبوب من |
بدو گفتم: اى لعبت خوب من، |
|
|
چرا با رفيقان نيايى به جمع |
كه روشن كنى بزم ما را چو شمع! |
|
[١] نوشت( با دو فتحه): طى كرد.
[٢] هر آنكس كه فرزند را غم نخورد ...: مراد اينست: اگر كسى در مقام تأمين آينده فرزند خود نباشد، ممكن است افراد آلوده بعنوان تامين معاش او، وى را به- كارهاى ناپسنديده وادارند و او را بدنام كنند.
[٣] - آميزگار: معاشر
[٤] شبى دعوتى بود ...: اين بيت و پنج بيت بعد از آن در متن نسخه على يف نيامده است.