شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢٧ - حكايت(١٦) فريدون وزيرى پسنديده داشت
|
ببرد از پريچهره زشتخوى، |
زن ديو سيماى خوشطبع، گوى |
|
|
چو حلوا خورد سركه از دست شوى |
نه حلوا[١] خورد سركه اندود روى |
|
|
دلارام باشد زن نيكخواه |
و ليكن زن بد «خدايا پناه!» |
|
|
چو طوطى كلاغش بود همنفس |
غنيمت شمارد خلاص از قفس |
|
|
سر اندر جهان نه به آوارگى |
وگرنه بنه دل به بيچارگى |
|
|
تهى پاى رفتن به از كفش تنگ |
بلاى سفر به كه در خانه جنگ |
|
|
به زندان قاضى گرفتار به، |
كه در خانه ديدن برابر و گره |
|
|
سفر عيد باشد بر آن كدخداى، |
كه بانوى زشتش بود در سراى |
|
|
در خرمى بر سرايى ببند، |
كه بانگ زن از وى برآيد بلند |
|
|
چو زن راه بازار گيرد، بزن |
وگرنه تو در خانه بنشين چو زن |
|
|
اگر زن ندارد سوى مرد گوش، |
سراويل[٢] كحليش در مرد پوش |
|
|
زنى را كه جهل است و ناراستى، |
بلا بر سر خود، نه زن خواستى! |
|
|
چو در كيله جو امانت شكست[٣]، |
از انبار گندم برو شوى دست |
|
|
بر آن بنده حق نيكويى خواستست، |
كه با او دل و دست زن راستست |
|
|
چو در روى بيگانه خنديد زن، |
دگر مرد گو: لاف مردى مزن |
|
|
زن شوخ[٤] چون دست در قليه كرد، |
برو گو بنه پنجه بر روى مرد |
|
[١] « نه حلوا خورد سركه اندود روى»: زن خوب سركه را از دست شوهر مانند حلوا ميخورد و هنگام خوردن حلوا روى خود را درهم نميكشد و چنان نمينمايد كه سيماى خود را به سركه اندوده است. ممكن است مصراع دوم وصف زن بدخو باشد كه حتى اگر شوهر باو حلوا دهد، با ترشروئى آن حلوا را ميخورد.
[٢] « سراويل كحليش در مردپوش»: مردى كه سخنش را زن نشنود بايد جامه سرمهيى رنگ زن در بر كند. سراويل جمع سروال معرب شلوار. كحلى با ضم اول سرمهيى رنگ.
[٣] - چو در كيله جو امانت شكست ...: هرگاه زن حفظ امانت نكند و از پيمانه جو در نگذرد و از آن به خيانت چيزى بردارد مرد دهقان بايد بداند كه انبار گندم او هم دستخوش خيانت زن خواهد شد. بعبارتى ديگر خيانت جزئى زن دليل خيانت كلى او است.
[٤] « زن شوخ چون دست در قليه كرد»: در قديم بعضى زنان نادان دزديده از شوهر خود گوشت بريان كرده يا پخته را از ديگ برميآوردند و خود ميخوردند، شيخ ميفرمايد:
زنى كه چنين كارى كند و از باب بىپروايى دست به چنين كارى زند چنان است كه پنجه چرب خود را بر روى مرد خويش كشيده و روى او را آلوده و سياه ساخته است. بعضى« قليه» را كنايه از عورت مرد گرفتهاند. سعدى قليه را بمعنى رنگ و حنا پنداشته و مراد از دست زدن زن در« قليه»، بنظر وى آرايش كردن زن براى ديگران است، اما چنين معنى براى قليه در فرهنگهاى فارسى و معجمهاى عربى يافت نشد.