شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢٦ - حكايت(١٦) فريدون وزيرى پسنديده داشت
|
نخواهى كه مردم به صدق و نياز، |
سرت سبز خواهند و عمرت دراز؟ |
|
|
غنيمت شمارند مردم دعا |
كه جوشن[١] بود پيش تير بلا |
|
|
پسنديد ازو شهريار آنچه گفت |
گل رويش از تازگى برشكفت |
|
|
ز قدر و مكانى كه دستور داشت، |
مكانش بيفزود و قدرش فراشت |
|
|
بدانديش را زجر و تأديب كرد |
پشيمانى از گفته خويش خورد |
|
|
نديدم ز غماز[٢] سرگشتهتر |
نگون طالع و بخت برگشتهتر |
|
|
ز نادانى و تيرهرايى كه اوست، |
خلاف افكند در ميان دو دوست |
|
|
كنند اين و آن خوش دگرباره دل |
وى اندر ميان كوربخت و خجل |
|
|
ميان دو كس آتش افروختن، |
نه عقل است و خود درميان سوختن |
|
|
چو سعدى[٣] كسى ذوق خلوت چشيد، |
كه او از دو عالم زبان دركشيد |
|
|
بگو آنچه دانى سخن سودمند، |
وگر هيچكس را نيايد پسند |
|
|
كه فردا پشيمان برآرد خروش: |
كه آوخ چرا حق نكردم به گوش |
|
|
زن خوب فرمانبر پارسا، |
كند مرد درويش را پادشا |
|
|
برو پنج نوبت بزن بر درت، |
چو يارى[٤] موافق بود در برت |
|
|
همه روز اگر غم خورى، غم مدار، |
چو شب غمگسارى بود در كنار |
|
|
كرا خانه آباد و همخوابه دوست، |
خدا را برحمت نظر سوى اوست |
|
|
چو مستور باشد زن خوبروى، |
به ديدار او در بهشت است شوى[٥] |
|
|
كسى برگرفت از جهان كام دل، |
كه يكدل بود با وى آرام دل |
|
|
اگر پارسا باشد و خوشسخن، |
نگه در نكويى و زشتى مكن |
|
|
زن خوشمنش، دلستانتر كه خوب |
كه آميزگارى بپوشد عيوب |
|
[١] كه جوشن بود پيش تير بلا: اشاره دارد به اين كلمه:« ادرعوا بالدعاء سوء القضاء.»
[٢] غماز: سخنچين( از مصدر غمز) در حديث آمده است« النميمة و الحقد و الحمية فى النار».
[٣] - چو سعدى كسى ...: كسى كه مانند سعدى به دنيا و آخرت مردمان كارى نداشته باشد ذوق واقعى خلوت و عزلت را چشيده است.
[٤] برو پنج نوبت بزن بر درت ...: هرگاه يار موافق داشته باشى، همچون پادشاهى كه بايد به نشانه شادى و خوشكامى پنج نوبت بر در سرايت كوس بزنند.
[٥] به ديدار او در بهشت است شوى: شوهرى كه زن عفيف و زيبا داشته باشد ديدار آن زن برايش بهشت است.