شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٨٠ - حكايت(٣) ز درياى عمان برآمد كسى
|
نكو سيرتش ديد و روشن قياس[١] |
سخنسنج و مقدار مردم[٢] شناس |
|
|
به رأى از بزرگان، مهش[٣] ديد و بيش |
نشاندش زبردست دستور خويش[٤] |
|
|
چنان حكمت و معرفت كار بست |
كه از امر[٥] و نهيش درونى نخست |
|
|
درآورد ملكى به زير قلم |
كزو بر وجودى نيامد الم |
|
|
زبان همه حرفگيران[٦] ببست |
كه حرفى[٧] بدش برنيايد ز دست |
|
|
حسودى كه يك جو خيانت نديد، |
ز كارش چو گندم به خود[٨] درطپيد |
|
|
ز روشندلش، ملك پرتو گرفت |
وزير كهن را غم نو گرفت |
|
|
نديد آن خردمند را رخنهيى |
كه در وى تواند زدن طعنهيى |
|
|
امين و بدانديش طشتند[٩] و مور |
نشايد در او رخنه كردن به زور |
|
[١] روشن قياس ...: قياس و استدلال او روشن است. قياس نوعى استدلال است كه ذهن در آن از كلى به جزئى منتقل ميشود و در اينجا به معنى مطلق استدلال است.
[٢] مقدار مردمشناس: شناسنده ارزش مردم.
[٣] - مهش ديد: او را مهتر و بزرگتر ديد.
[٤] دستور: وزير، مركب از« دست» و پسوند« ور» هرگاه پيش از پسوند« ور» دو حرف ساكن باشد واو و( ر) غالبا بصورت صداى واوى درميآيد مانند گنجور- مزدور- دستور.
بعضى پنداشتهاند كه دستور به معنى وزير با ضم اول است و اين پندار درست نيست. منشاء اين پندار غلط آنكه خواستهاند اين لفظ داراى وزن عربى باشد و چون در عربى وزن فعلول بضم اول بيش از فعلول بفتح اول استعمال دارد، دال دستور را مضموم تلفظ كردهاند.
[٥] امر: فرمان دادن بانجام كارى جمع آن« اوامر»- نهى بازداشتن از كارى جمع آن« نواحى». مراد اين است كه هيچ دلى از فرمان او يا پيشگيرى و منع او خسته و آزرده نشد.
[٦] حرفگيران: عيبجويان و خوردهگيران.
[٧] كه حرف بدش ...: يعنى باندازه يك حرف كه كوچكترين جزء است بد از دست او برنمىآيد. ضمير شين مضاف اليه است براى« دست». در بعضى از نسخهها« برنيامد» ضبط شده است.
[٨] به خود درطپيد: مانند گندمى كه برشته ميشود مضطرب شد. در اين بيت از آوردن جو و گندم با هم صنعت شبه تضاد پيدا شده است. مراد از« جو» وزن اندك است.
[٩] امين و بدانديش ...: در اين مصراع در عينحال كه« لفّ و نشر» بكار رفته چون تشبيه تركيبى مراد بوده است رابط بصورت جمع آمده يعنى امين همچو طشت است و بدانديش مانند مورى مينمايد كه نميتواند در طشت رخنه كند و امين و بدانديش با هم حالت مور و طشت را باز مينمايند.