شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٦٧ - حكايت(١٩) عزيزى در اقصاى تبريز بود
|
يكى گفت از آن حلقه اهل راى: |
عجب دارم اى مرد راه خداى |
|
|
مگس را تو چون فهم كردى خروش، |
كه ما را به دشوارى آمد بگوش؟ |
|
|
تو آگاه گردى به بانگ مگس، |
نشايد اصم خواندنت زين سپس |
|
|
تبسمكنان گفتش: اى تيزهوش، |
اصم به كه گفتار باطل نيوش[١] |
|
|
كسانى كه با ما به خلوت درند، |
مرا عيبپوش و ثنا گسترند |
|
|
چو پوشيده[٢] دارند اخلاق دون، |
كند هستيم زير و طبعم زبون |
|
|
فرا مينمايم كه مى نشنوم، |
مگر كز تكلف مبرا شوم |
|
|
چو كاليو[٣] دانندم اهل نشست، |
بگويند نيك و بدم هرچه هست |
|
|
اگر بد شنيدن نيايد خوشم، |
ز كردار بد دامن اندر كشم |
|
|
به حبل ستايش فرا چه[٤] مشو |
چو حاتم اصم باش و غيبت شنو[٥] |
|
|
سعادت نجست و سلامت نيافت، |
كه گردن ز گفتار سعدى بتافت |
|
حكايت (١٩) [عزيزى در اقصاى تبريز بود ....]
|
عزيزى در اقصاى تبريز[٦] بود، |
كه همواره بيدار و شبخيز بود |
|
[١] گفتار باطل نيوش: شنونده گفتار ناحق و ناروا.
[٢] چو پوشيده دارند اخلاق دون: چون اخلاق پست مرا ياران من مخفى مىدارند ممكن است من دچار خودپسندى و عرض وجود شوم و اين دو صفت مرا خوار و زبون سازد.
[٣] - كاليو: نادان بىخبر، در اينجا مراد« كر» است كه در نتيجه كرى خود از آنچه اهل مجلس ميگويند بىخبر ميماند.
[٤] چه:( با فتح اول) مخفف« چاه» و مراد بيت اينست كه: با طناب ستايش ديگران در چاه مرو.
[٥] غيبت شنو:( صفت مركب) شنونده غيبت.
[٦] تبريز: مركز استان آذربايجان شرقى، كه از حيث جمعيت سومين شهر ايران است.
تبريز در اصل« تفريز» بوده به معنى كمكننده حرارت. تاريخ بناى شهر معلوم نيست، بعضى آنرا از بناهاى زمان ساسانيان ميدانند و برخى تأسيس شهر را به زبيده زوجه هارون الرشيد نسبت ميدهند.
تبريز در زمان قزل ارسلان، اتابك آذربايجان پايتخت شد و همچنين پايتخت آباقا خان و غازان خان و آل جلاير و تركان قراقويونلو و آققويونلو بوده است. و از زمان عباس ميرزاى قاجار تا آخر عهد آن سلسله پايگاه وليعهد ايران بود.