شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٩١ - حكايت(٤) شنيدم كه فرماندهى دادگر
|
چو همچون زنان حله[١] در تن كنم، |
به مردى كجا دفع دشمن كنم؟ |
|
|
مرا هم رصد گونه[٢] آز و هواست |
و ليكن خزينه نه تنها مراست |
|
|
خزائن پر از بهر لشكر بود |
نه از بهر آذين[٣] و زيور بود |
|
|
سپاهى كه خوشدل نباشد ز شاه، |
ندارد حدود ولايت نگاه |
|
|
چو دشمن خر روستايى برد، |
ملك باج[٤] ده يك چرا ميخورد؟ |
|
|
مخالف خرش برد و سلطان خراج، |
چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟ |
|
|
رعيت درختست، اگر پرورى |
به كام دل دوستان برخورى |
|
|
به بيرحمى از بيخ و بارش مكن |
كه نادان كند حيف[٥] بر خويشتن |
|
|
مروت نباشد برافتاده زور |
برد مرغ دون، دانه از پيش مور |
|
|
كسان، برخورند از جوانى و بخت |
كه بر زيردستان نگيرند سخت |
|
|
اگر زيردستى درآيد ز پاى، |
حذر كن ز ناليدنش بر خداى |
|
|
چو شايد گرفتن به نرمى ديار، |
به پيكار، خون از مشامى[٦] ميار |
|
|
به مردى[٧]، كه ملك سراسر زمين، |
نيرزد كه خونى چكد بر زمين |
|
[١] حله:( بضم اول): جامه فاخر. جمع آن حلل است.
[٢] مرا هم ز صد گونه: در بعضى از نسخهها« مرا هم دو صد گونه» آمده است.
[٣] - آذين: لفظ فارسى به معنى زينت. در بعضى از نسخهها آيين به معنى تشريفات ضبط شده است.
[٤] ملك باج ده يك: يعنى مالياتى كه پادشاه از مردم ميگيرد و ده يك درآمد آنان را ميستاند براى دفاع آنان از دشمن است و اگر دشمن چنان تسلط يابد كه خر روستايى را به غارت برد، ديگر گرفتن ماليات روا نيست، در بعضى نسخهها« باج و ده يك آمده است» ريشه واژه« باج» بمعنى ماليات، پارسى باستانى است كه معنى اصلى آن بخش كردن و تقسيم است.
[٥] حيف: ستم.
[٦] مشامى: بينى. مراد اين است كه خون ريختن از بينى كسى روا نيست. مشام در اصل با تشديد ميم دوم است و صورت جمع دارد به معنى موضعهاى بوييدن. اما در فارسى در معنى مفرد استعمال ميشود.
[٧] به مردى: قسم به مردى.