شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٣٨ - حكايت(٢٥) چو دور خلافت بمأمون رسيد
|
ز دشمن[١] شنو سيرت خود كه دوست، |
هر آنچ از تو آيد به چشمش نكوست |
|
|
وبال است[٢] دادن به رنجور قند |
كه داروى تلخش بود سودمند |
|
|
ترشروى بهتر كند سرزنش، |
كه ياران خوشطبع شيرينمنش[٣] |
|
|
ازين به نصيحت نگويد كست |
اگر عاقلى[٤] يك اشارت بست |
|
حكايت (٢٥) [چو دور خلافت بمأمون رسيد ....]
|
چو دور خلافت[٥] بمأمون[٦] رسيد، |
يكى ماهپيكر كنيزك خريد |
|
[١] ز دشمن شنو ...: اين بيت اشاره دارد بدين بيت عربى:« و عين الرضا عن كل عيب كليلة كما ان عين السخط تبدى المساويا».
[٢] وبال: بدفرجامى و بدسرانجامى. يعنى به بيمار خوراندن قند بسا است كه رنج فراوان براى او ببار آورد و حال آنكه نوشيدن داروى تلخ براى او سودمند است.
[٣] - منش: طبيعت- خوى.« ش» در منش حرف مصدرى نيست و جزء ريشه است. ريشه پهلوى آن« منشن» و ريشه اوستايى آن« منيتن» به معنى انديشيدن است.
[٤] اگر عاقلى يك اشارت بست: ناظر است به مثل معروف« العاقل تكفيه الاشاره» و نيز ناظر است به گفتار على ٧« العاقل يتعظ بالآداب و البهايم لا تتعط الا بالضرب».
ترجمه:« خردمند، با ديدن و برخورد كردن ادبها پند مىپذيرد، اما ستوران را، جز با زدن نمىتوان به راه آورد.
[٥] خلافت:( با كسر اول) به معنى جانشينى است و در اصطلاح، بر جانشينى پيغمبر اكرم اطلاق ميشود. خلفاى راشدين و خلفاى اموى و خلفاى عباسى و خلفاى فاطمى در تاريخ مشهورند.
[٦] مأمون: عبد اللّه مأمون فرزند هارون الرشيد برادر خود محمد امين را مقتول ساخت و پس از وى از ١٩٨ تا ٢١٨ خلافت كرد. مادرش ايرانى بود و از اينروى مأمون با ايرانيان دوستى-- مذمتكنندگان و خردهگيران دوستدار تو هستند، چه اگر در تو آن عيب كه مىگيرند يافت نشود، نكوهش آنان ترا از نداشتن آن عيب آگاه مىسازند و اگر آن عيب در تو يافت شود، به اصلاح خود ميكوشى. بنابراين گفتن عيب غالبا ناشى از دوستى است. دوستان ميخواهند ترا منزه از هر عيب ببينند. بفرض آنكه دشمن از تو عيب گويد، باز عيبگويى از تو به منفعت تو خواهد بود.