شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٣٧ - حكايت(٢٤) شنيدم كه از پادشاهان غور
|
همى گفت و شمشير بالاى سر، |
سپر كرده جان پيش تير قدر[١] |
|
|
نبينى[٢] كه چون كارد بر سر بود، |
قلم را زبانش روانتر بود |
|
|
شه از مستى غفلت آمد به هوش |
به گوشش فرو گفت فرخ سروش: |
|
|
كزين پير، دست عقوبت بدار |
يكى كشتهگير از هزاران هزار[٣] |
|
|
زمانى سر اندر گريبان بماند |
پس آنگه به عفو آستين برفشاند |
|
|
به دستان خود بند ازو برگرفت |
سرش را به بوسيد و در برگرفت |
|
|
بزرگيش بخشيد و فرماندهى |
ز شاخ اميدش برآمد بهى[٤] |
|
|
به گيتى حكايت شد اين داستان |
رود نيكبخت از پى راستان |
|
|
بياموزى از عاقلان حسن خوى |
نه چندانكه از غافل عيبجوى |
|
|
ستايشسرايان نه يار تواند |
نكوهشكنان دوستدار تواند[٥] |
|
[١] پيرمرد سخنان خود را در حالى گفت كه شمشير بالاى سرش بود او سينه خود را در پيش تير تقدير سپر كرده بود. آوردن تير و سپر و شمشير و سر و سينه با هم نمونهيى از مراعاة النظير است.
[٢] نبينى كه چون كارد ...: مراد اينست كه چون قلم را با كارد بتراشند روانتر مينويسد، همچنين كسى كه هلاك خود را پيش چشم بيند و دست از جان شويد، هرچه در دل دارد بگويد. نظير از شعر ابو العلاء معرى:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٣] - يكى كشتهگير از ...: اين پير را كه يكى از هزاران كس بدست تو كشته شدهاند، فرض كن. همچنانكه با كشتن آنان، نتوانستى از بدبينى مردم پيشگيرى كنى از كشتن اين پير هم بهرهيى نخواهى گرفت.
[٤] بهى: سعادت و كامروايى.
[٥] كسانى كه درباره تو ستايش و مديح مىسرايند، همه يار تو نيستند، اما-