شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٣٥ - حكايت(٢٤) شنيدم كه از پادشاهان غور
|
بر آن عرصه[١] بر اسب ديدند شاه |
پياده دويدند يكسر سپاه |
|
|
به خدمت نهادند سر بر زمين |
چو دريا شد از موج لشكر زمين |
|
|
يكى گفتش از دوستان قديم، |
كه شب حاجبش بود و روزش نديم: |
|
|
رعيت چه نزلت[٢] نهادند دوش؟ |
كه ما را نه چشم آرميد و نه گوش |
|
|
شهنشه نيارست كردن حديث |
كه بر وى چه آمد ز خبث خبيث |
|
|
هم آهسته سر برد پيش سرش |
فرو گفت پنهان به گوش اندرش، |
|
|
كسم پاى مرغى نياورد پيش |
ولى دست خر رفت از اندازه بيش[٣] |
|
|
بزرگان نشستند و خوان خواستند |
به خوردند و مجلس بياراستند |
|
|
چو شور طرب در نهاد آمدش، |
ز دهقان دوشينه ياد آمدش |
|
|
به فرمود و جستند و بستند سخت |
به خوارى فكندند در پاى تخت |
|
|
سيهدل برآهيخت[٤] شمشير تيز |
ندانست بيچاره[٥] راه گريز |
|
|
برآورد سر از دليرى و گفت: |
نشايد شب گور در خانه خفت[٦] |
|
|
نهتنها منت گفتم اى شهريار، |
كه برگشته بختى و بد روزگار |
|
|
چرا خشم بر من گرفتى و بس؟ |
منت پيش گفتم، همه خلق، پس[٧] |
|
[١] بر آن عرصه ...: صنعت تناسب در اين بيت بكار رفته است؛ چه عرصه و اسب و شاه و پياده از اصطلاحات شطرنج است و با هم در اين بيت آمده است.
[٢] نزل:( با ضم نون)؛ وسايل پذيرايى مهمان( لفظ عربى). در بعضى نسخهها بجاى نزل« برگ» آمده كه واژه فارسى است و معنى آن از نزل وسيعتر است.
[٣] - مراد اينست كه كسى براى پذيرايى پيش من ران مرغ بريان نياورد، اما مرا بيش از حد با حواله دادن« دست خر» پذيرايى كردند« حواله كردن دست خر» دشنامى است بسيار زشت كه حتى مردم لا ابالى از شنيدن آن به خشم مىآيند.
[٤] برآهيخت: بيرون كشيد.
[٥] بيچاره: مراد از بيچاره پيرمرد است، چنانكه مراد از سيهدل، پادشاه ستمكار قسى القلب مىباشد.
[٦] هرگاه براى كسى مرگ مقدر شده باشد و شب را مىبايست در گور بسر برد، نمىتواند در خانه بخوابد و مسلما جايگاه او گور است.
[٧] چرا تنها بر من خشم ميرانى؟ همه رعيت، درباره تو بد مىگويند، با اين-