شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٤٣ - حكايت(٥) فقيهى كهن جامهيى تنگدست
|
اگر مردى، از مردى خود مگوى |
نه هر شهسوارى بدر برد گوى |
|
|
پياز آمد آن بىهنر جمله پوست، |
كه پنداشت چون پسته مغزى دروست |
|
|
ازين نوع طاعت نيايد به كار |
برو عذر تقصير طاعت بيار |
|
|
چه رند پريشان شوريدهبخت، |
چه زاهد كه بر خود كند كار سخت، |
|
|
به زهد و ورع كوش و صدق و صفا |
و ليكن ميفزاى بر مصطفى[١] |
|
|
ز اندازه بيرون سفيدى مخواه |
كه مكروه باشد سفيد و سياه[٢] |
|
|
نخورد از عبادت بر، آن بيخرد، |
كه با حق نكو بود و با خلق بد |
|
|
سخن ماند از عاقلان يادگار |
ز سعدى همين يك سخن ياد دار: |
|
|
گنهكار انديشناك از خداى، |
به از پارساى عبادتنماى |
|
حكايت (٥) [فقيهى كهن جامهيى تنگدست ....]
|
فقيهى[٣] كهن جامهيى[٤] تنگدست، |
در ايوان قاضى به صف در نشست |
|
|
نگه كرد قاضى درو تيز تيز |
معرف[٥] گرفت آستينش: كه خيز |
|
|
ندانى كه برتر مقام تو نيست |
فروتر نشين، يا برو، يا بايست |
|
|
نه هركس سزاوار باشد به صدر |
كرامت به جاه است و منزل به قدر |
|
|
دگر ره چه حاجت به پند كست؟ |
همين شرمسارى عقوبت بست |
|
|
به عزت هر آنكو فروتر نشست، |
به خوارى نيفتد ز بالا به پست |
|
|
به جاى بزرگان دليرى مكن |
چو سرپنجهات نيست، شيرى مكن |
|
|
چو ديد آن خردمند درويش رنگ، |
كه بنشست و برخاست بختش به جنگ، |
|
|
چو آتش برآورد بيچاره دود |
فروتر نشست از مقامى كه بود |
|
[١] مصطفى: مراد پيغمبر اكرم است كه به عجز خود در عبادت هميشه معترف بود.
[٢] سفيد و سياه: مراد از سفيدى بيرون از اندازه در اينجا زهد مفرط است كه ناپسند مينمايد، چنانكه لباس سفيد بر اندام سياه مكروه و نفرتآور است.
[٣] - فقيه: دانشمندى است كه احكام شرعى فرعى( فروع دين) را از روى ادله خاص استنباط كند.
[٤] كهن جامه: صفت مركب است به معنى ژندهپوش.
[٥] معرف: اسم فاعل( از تعريف) شخصى بوده است كه در مجالس علمى و رسمى جاى هركس را تعيين ميكرده و به منزله مأمور تشريفات امروزى بوده است.