شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٧١ - حكايت(١٣) همى يادم آمد ز عهد صغر
|
مخسب اى گنهكار خوش خفت و خيز |
به عذر گنه آب چشمى بريز |
|
|
چو حكم ضرورت بود كآب روى |
بريزند بارى بر اين خاك كوى |
|
|
ور آنت نماند شفيع آر پيش، |
كسى را كه هست آبروى از تو بيش |
|
|
به قهر ار براند خداى از درم، |
روان بزرگان شفيع آورم |
|
حكايت (١٣) [همى يادم آمد ز عهد صغر ....]
|
همى يادم آمد ز عهد صغر، |
كه عيدى برون آمدم با پدر |
|
|
به بازيچه مشغول مردم شدم |
در آشوب خلق از پدر گم شدم |
|
|
برآوردم از هول و دهشت خروش |
پدر ناگهانم بماليد گوش: |
|
|
كه اى شوخچشم، آخرت چند بار |
بگفتم: كه دستم[١] ز دامن مدار |
|
|
به تنها نداند شدن طفل خرد، |
كه مشكل توان راه ناديده برد |
|
|
تو هم طفل راهى به سعى اى فقير، |
برو دامن راهدانان بگير |
|
|
مكن با فرومايه مردم نشست، |
چو كردى، ز هيبت فرو شوى دست |
|
|
به فتراك پاكان درآويز چنگ |
كه عارف ندارد ز دريوزه ننگ |
|
|
مريدان به قوت ز طفلان كماند |
مشايخ[٢] چو ديوار مستحكمند |
|
|
بياموز رفتار از آن طفل خرد، |
كه چون استعانت به ديوار برد؟ |
|
|
ز زنجير ناپارسايان برست[٣]، |
كه در حلقه پارسايان نشست |
|
|
اگر حاجتى دارى، اين حلقه گير |
كه سلطان ندارد ازين در گزير |
|
|
برو خوشهچين باش سعدى صفت |
كه گرد آورى خرمن معرفت |
|
|
الا اى مقيمان محراب انس، |
كه فردا نشينيد بر خوان قدس، |
|
|
متابيد روى از گدايان خيل |
كه صاحب مروت نراند طفيل |
|
[١] دستم: ضمير ميم مضاف اليه است براى« دامن»
[٢] مشايخ: جمع مشيخه و مشيخه جمع« شيخ» و مراد از مشايخ، بزرگان و مرشدان اهل عرفان است.
[٣] - ز زنجير ناپارسايان برست: كسى كه با پارسايان مجالست كند، از زنجيرى كه بر اثر معاشرت با ناپارسايان بگردن مىافتد خلاص خواهد گشت.