شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٩ - حكايت(٢) شنيدم كه خسرو به شيرويه گفت
|
ز مستكبران[١] دلاور به ترس |
از آنكو نترسد ز داور، بترس |
|
|
مگر كشور آباد بيند بخواب، |
كه دارد دل اهل كشور خراب |
|
|
خرابى و بدنامى آيد ز جور |
رسد پيش بين[٢]، اين سخن را به غور |
|
|
رعيت نشايد به بيداد كشت، |
كه مر سلطنت را پناهند و پشت |
|
|
مراعات دهقان كن از بهر خويش |
كه مزدور خوشدل كند كار، بيش |
|
|
مروت نباشد بدى با كسى |
كزو نيكوى ديده باشى بسى |
|
حكايت (٢) [شنيدم كه خسرو به شيرويه گفت ....]
|
شنيدم كه خسرو[٣] به شيرويه گفت |
در آندم كه چشمش ز ديدن بخفت |
|
|
بر آن باش تا هرچه نيت كنى، |
نظر در صلاح رعيت كنى |
|
|
الا تا نپيچى سر از عدل و راى[٤]، |
كه مردم ز رأيت نپيچند[٥] پاى |
|
|
گريزد رعيت ز بيدادگر |
كند نام زشتش بگيتى سمر[٦] |
|
|
بسى برنيامد كه بنياد خود، |
بكند آنكه بنهاد بنياد بد |
|
[١] مستكبران: مستكبران كسانيكه از فرمان حق سر باز مىزنند. مستكبر اصطلاح قرآنى است و شيطان بدين صفت در قرآن مجيد موصوف شده است ... در مصراع دوم شيخ اجل مستكبر را شناسانده است و آنكسى است كه از خداوند دادگر نترسد. نظير مصراع دوم از امثال عرب« من لم يخف اللّه فخفه».
[٢] پيشبين: شخص پيشبين و عاقبتبين در اين سخن غور و تأمل ميكند. در نسخه شوريده چنين ضبط شده است: بزرگان رسند اين سخن را به غور.
[٣] - خسرو: مراد خسرو پرويز ساسانى است: شيرويه اسم مركب از شيروادات« ويه» لقب قباد دوم فرزند خسرو پرويز است- چشم به خفتن درآمدن، كنايه است از چشم بر هم نهادن بر اثر مرگ.
[٤] نيت كنى: تصميمى كه اتخاذ كنى.
[٥] نپيچند پاى: مراد از پيچيدن پاى در اينجا منصرف شدن از ورود يا اقامت در مملكت است. در اين بيت، صنعت« تناسب» بكار رفته، چه بىتكلفى، الفاظ« سر و دست و پاى و راى» در بيت مندرج است. بيت، ناظر، به حديثى هست كه برحسب آن هفت امر لازمه جلب مهاجر و حفظ جمعيت در كشور است و نخستين آن شروط، وجود پادشاهى است عادل.
[٦] سمر: مشهور- افسانه.