شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٧١ - حكايت(٢) شنيدم كه خسرو به شيرويه گفت
|
مكن صبر بر عامل[١] ظلمدوست |
كه از فربهى بايدش كند پوست |
|
|
سز گرگ بايد هم اول بريد، |
نه چون گوسفندان مردم دريد |
|
|
چه خوش گفت بازارگانى اسير |
چو گردش گرفتند دزدان به تير |
|
|
چو[٢] مردانگى آيد از رهزنان، |
چه مردان لشكر، چه خيل زنان |
|
|
شهنشه كه بازارگان را بخست[٣]، |
در خير بر شهر و لشكر ببست |
|
|
كى آنجا دگر هوشمندان روند، |
چو آوازه رسم بد بشنوند |
|
|
نكو بايدت نام و نيكى قبول، |
نكودار، بازارگان و رسول[٤] |
|
|
بزرگان، مسافر به جان پرورند، |
كه نام نكويى به عالم برند |
|
|
تبه گردد آن مملكت عنقريب[٥]، |
كزو خاطر آزرده آيد غريب |
|
|
غريبآشنا باش و سياح[٦] دوست |
كه سياح، جلاب[٧] نام نكوست |
|
[١] عامل: در قديم حاكم و وصولكننده ماليات را ميگفتند. و« ظلمدوست» صفت مركب است براى عامل.
[٢] چو مردانگى آيد: هرگاه كار چنان شود كه دزدان جسور گردند يا آنكه مردم بخواهند به قوت و نيروى دزدان متوسل شوند، ديگر، مردان لشكرى را ارزشى نخواهد بود و از جهت وظيفه حفظ امنيت مانند زنانند كه بايستى ديگران امنيت آنها را تأمين كنند.
[٣] - بخست: آزرده ساخت( از مصدر خستن بمعنى مجروح شدن و مجروح كردن) از اين فعل مصدر و ماضى و صفت مفعولى بجا مانده است.
[٤] رسول: فرستاده- قاصد- پيك. در نسخه شوريده چنين ضبط است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٥] عنقريب: تركيبى است عربى مركب از« عن» حرف جر و« قريب» به معنى نزديك كه رويهم« بزودى» بايد ترجمه شود-« غريب» فاعل است براى« خاطرآزرده برآيد».
[٦] سياح:( صيغه مبالغه) سياحتگر؛ كسى كه براى تفريح يا به دست آوردن اطلاعات علمى به شهرهاى گوناگون سفر ميكند- اسم فاعل آن سائح و جمع آن سياح با ضم اول است.
[٧] جلاب: صيغه مبالغه- جلبكننده.