شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٩٨ - حكايت(٨) يكى از بزرگان اهل تميز
|
قضا[١] را درآمد يكى خشكسال |
كه شد بدر سيماى[٢] مردم هلال |
|
|
چو در مردم آرام و قوت نديد، |
خود آسوده بودن مروت نديد |
|
|
چو بيند كسى زهر در كام خلق |
كيش بگذرد آب نوشين به حلق؟ |
|
|
بفرمود بفروختندش به سيم، |
كه رحم آمدش بر فقير و يتيم |
|
|
به يك هفته نقدش به تاراج داد[٣] |
به درويش[٤] و مسكين و محتاج داد |
|
|
فتادند در وى ملامت[٥] كنان، |
كه ديگر به دستت نيايد چنان |
|
|
شنيدم كه ميگفت و باران دمع[٦]، |
فرو مىدويدش به عارض چو شمع: |
|
|
كه زشتست پيرايه بر شهريار، |
دل شهرى از ناتوانى فگار[٧] |
|
[١] قضا را درآمد ...: در تواريخ، داستانى از خشكسالى در دوران خلافت عمر بن عبد العزيز نقل شده است و ممكن است كه قصه در زمان ولايت وى در مدينه اتفاق افتاده باشد.
[٢] سيما: در لغت به معنى علامت و نشانههاى چهره است و مجازا در زبان فارسى بر چهره اطلاق ميشود. معنى مصراع اين است كه رخساره مردم كه همچون ماه در شب چهارده به صورت قرص تمام بود، مانند هلال( ماه يكشبه) باريك گرديد.( جمع هلال اهله ميشود).
اهله قمر حالتهايى است كه بر قمر عارض ميگردد و آن حالتها عبارتند از: هلال و بدر و تربيع و محاق.
[٣] - تاراج و تارات: به معنى غارتگرى است اما در اينجا مجازا به معنى بخشش بيدريغ به كار رفته است.
[٤] به درويش و مسكين و محتاج داد: در بعضى نسخهها« درويش مسكين» ضبط شده است، اما ضبط متن صحيحتر مىنمايد، زيرا افراد مستحق صدقه برحسب آيه شصت و يكم از سوره توبه به اصنافى تقسيم مىشوند: اولين صنف، فقرا و دومين صنف، مساكين هستند و وامداران و راهماندگان در شمار محتاجانند.
[٥] ملامتكنان: بنى اميه بر همه اعمال عمر بن عبد العزيز خرده ميگرفتند و او را ملامت ميكردند.
[٦] دمع: اشك و جمع آن دموع است.
[٧] فكار و فگار و فگال: زخم پشت چارپا كه از بسيارى سوارى و گرانى بار پيدا شود و به معنى زمينگير و آزرده هم به كار مىرود و در اينجا معنى دوم مراد است.