شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٣٩ - حكايت(٢٥) چو دور خلافت بمأمون رسيد
|
به چهر آفتابى، به تن گلبنى |
به عقل خردمند، بازى كنى |
|
|
به خون عزيزان فروبرده چنگ |
سرانگشتها كرده عناب رنگ[١] |
|
|
بر ابروى عابد فريبش خضاب، |
چو قوس قزح[٢] بود بر آفتاب |
|
|
شب خلوت، آن لعبت حورزاد، |
مگر تن در آغوش مأمون نداد |
|
|
گرفت آتش خشم در وى عظيم |
سرش خواست كردن چو جوزا[٣] دو نيم |
|
|
به گفتا: سر اينك به شمشير تيز، |
بينداز و با من مكن خفت و خيز[٤] |
|
|
بگفت: از چه بر دل گزند آمدت! |
چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟ |
|
|
به گفت: ار كشى ور شكافى سرم، |
ز بوى دهانت به رنج اندرم |
|
|
كشد تير پيكار و تيغ ستم[٥]، |
به يكبار و بوى دهن دم به دم |
|
[١] يعنى سرانگشتان كنيزك با خضاب رنگ، سرخ عناب بخود گرفته بود و چنان مينمود كه پنجه خود را در خون عزيزان و معشوقان فرو برده باشد. عناب( بضم عين) نام درختى معروف و نام ميوه آن است.
[٢] قوس و قزح: كمان شيطان يا كمان رنگين، كمانى است كه در هوا بر اثر تجزيه طيف آفتاب تشكيل ميشود. قزح( با ضم اول و فتح دوم) بمعنى شيطان است.
[٣] - جوزا: يا دو پيكر صورت سومين برج از برجهاى دوازدهگانه است كه آنرا بمناسبت شكل صورتش در فارسى دو پيكر مينامند و در فرانسهellemuJ كه به همين معنى است ناميده ميشود. چون جوزا بصورت دو پيكر است، چنان مينمايد كه پيكرى را به دو بخش تقسيم كرده باشند.
[٤] خفت و خيز: كنايه از همبسترى است.
[٥] تير پيكار و شمشير ستم، يكبار آدمى را مىكشد و هلاك مىسازد، اما بوى بد دهان لحظه به لحظه، گويى آدمى را مىكشد.- ميورزيد. على بن موسى الرضا را بولايت عهد خود منصوب و كمى بعد از آن مسموم ساخت.
در زمان مأمون علوم و فنون رونق گرفت و بسيارى كتب از يونانى و سريانى به زبان عربى ترجمه شد. مأمون در طرسوس درگذشت و در همانجا مدفون گرديد. نوشتهاند كه مأمون از كودكى بخوردن خاك و گل عادت كرده بود و از آن رنج ميبرد وضع خود را به حضرت رضا عرضه داشت و آن حضرت بوسيله تقويت اراده، او را از اين كار بازداشت و مأمون ترك عادت كرد. شايد بوى دهان او نتيجه اين عادت بوده است. عبد الملك مروان را مبتلى به بخر، گند دهان معرفى كردهاند.