شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٥٢ - حكايت(١٠) بتى ديدم از عاج در سومنات
|
فروماندم از كشف آن ماجرا |
كه حيى[١] جمادى پرستد چرا؟ |
|
|
مغى[٢] را كه با من سر و كار بود، |
نكو گوى و همحجره و يار بود، |
|
|
به نرمى: بپرسيدم اى برهمن، |
عجب دارم از كار اين بقعه من، |
|
|
كه مدهوش اين ناتوان پيكرند |
مقيد به چاه ضلالت درند |
|
|
نه نيروى دستش، نه رفتار پاى، |
ورش بفكنى، برنخيزد ز جاى |
|
|
نبينى كه چشمانش از كهرباست[٣]؟ |
وفا جستن از سنگ چشمان خطاست |
|
|
بر اين گفتم[٤]، آن دوست دشمن گرفت |
چو آتش شد از خشم و در من گرفت |
|
|
مغان را خبر كرد و پيران دير[٥] |
نديدم در آن انجمن روى خير |
|
|
فتادند گبران پازند[٦] خوان، |
چو سگ در من از بهر آن استخوان |
|
|
چو آن راه كژ، پيششان راست بود، |
ره راست در پيششان كژ نمود: |
|
|
كه مرد، ار چه دانا و صاحبدل است، |
به نزديك بىدانشان جاهل است |
|
|
فروماندم از چاره همچون غريق |
برون از مدارا نديدم طريق |
|
|
چو بينى كه جاهل به كين اندر است، |
سلامت به تسليم و لين[٧] اندر است |
|
|
مهين برهمن را ستودم بلند: |
كه اى پير تفسير استا[٨] و زند، |
|
|
مرا نيز با نقش اين بت خوش است |
كه شكل خوش و قامتى دلكش است |
|
|
بديع آيدم صورتش در نظر، |
و لكن ز معنى ندارم خبر |
|
|
كه سالوك[٩] اين منزلم عنقريب[١٠] |
به از نيك كمتر شناسد غريب |
|
|
تو دانى كه فرزين اين رقعهاى، |
نصيحتگر شاه اين بقعهاى |
|
[١] كه حيى جمادى پرستد چرا؟ چرا آدم زنده جماد را ميپرستد؟
[٢] مغ: مجوس، زردشتى است و اطلاق آن بر بتپرست درست نميآيد و هرگاه در اين داستان غورى شود، داستانى ساخته مينمايد.
[٣] - كهربا: رباينده كاه، داراى قدرت مغناطيسى. مفهوم آن با لفظ الكترون و الكتريسته نزديك است، عربها امروزه الكتريسيته را كهربا مىنامند. اطلاق سنگ چشم بر بت بواسطه آنستكه چشمش از سنگ كهربا بوده و اطلاق آن بر نازنينان از جهت آنستكه نگاهى سنگين و بىاعتنا دارند.
[٤] گفتم: گفته من.
[٥] دير: مسكن تاركان دنيا و راهبان جمع آن، ديار.
[٦] پازند: ترجمه زند بفارسى درى- زند تفسير اوستاست به زبان پهلوى( پرستندگان بت سومنات بازند و پازند سروكارى نداشتند).
[٧] لين:( لفظ عربى): نرمى.
[٨] استا: مخفف اوستا- اوستا كتاب زردشت است اصل كلمه اپستاك به معنى محكم است.
[٩] سالوك: سالك، راهرو، رونده.
[١٠] عنقريب:( تركيب عربى- مركب از حرف جر« عن» و« قريب»): بزودى.