شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٤٩ - حكايت(٩) فقيهى برافتاده مستى گذشت
|
نگر تا قضا از كجا سير كرد |
كه كورى بود تكيه بر غير كرد |
|
|
سرشتست بارى شفا در عسل |
نه چندانكه زور آورد بر اجل |
|
|
عسل خوش كند زندگانرا مزاج، |
ولى[١] درد مردن ندارد علاج |
|
|
رمق[٢] ماندهيى را كه جان از بدن، |
برآمد، چه سود انگبين در دهن! |
|
|
يكى گرز پرلاد بر مغز خورد |
كسى گفت صندل[٣] بمالش بدرد |
|
|
ز پيش خطر تا توانى گريز، |
و ليكن مكن با قضا پنجه تيز |
|
|
درون تا بود قابل شرب و اكل، |
بدن تازهروى است و پاكيزه شكل |
|
|
خراب آنگه اين خانه گردد تمام، |
كه با هم نسازند طبع و طعام |
|
|
مزاجت[٤] تر و خشك و گرم است و سرد |
مركب ازين چار طبع است مرد |
|
[١] ولى درد مردن ندارد علاج: اشاره دارد به مثل معروف« لا علاج للموت» متنبى گويد:
« اعيى داء الموت كل طبيب» هر پزشك از درمان مرگ ناتوان است. اين بيت را على يف در متن ضبط نكرده است.
[٢] رمق مانده ...: نظير از گفته متنبى:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٣] - صندل: چوبى است مخصوص كه ميسائيدند و به وسيله ماليدن آن بر سر رفع گرما و سردرد ميكردهاند. بىگمان صندل براى سرى كه باسندان كوفته شده باشد هرگز سودمند نتواند بود. مراد از« بدرد»« به محل درد» است.
[٤] مزاجت ...: در قديم به چهارگونه مزاج قائل بودند: خشك گرم- تر گرم- تر سرد- خشك گرم. ميگفتند مزاج آب تر و سرد است. مزاج هوا تر و گرم است. مزاج خاك خشك و سرد است. آتش از چهار عنصر ديگر سبكتر و محل طبيعتش بالاتر از آنهاست و خاك خشك و سرد است. آتش از چهار عنصر ديگر سبكتر و محل طبيعتش بالاتر از آنهاست و خاك كه سرد و خشك است از عناصر ديگر سنگينتر و محاط در سه عنصر ديگر مىباشد.
همچنين براى آدمى باين چهار مزاج قائل بودند و مزاجهاى آدمى را به نام صفرائى، سودائى، بلغمى، دموى( خونى) تقسيم ميكردند و اخلاق را هم تابع مزاجهاى چهارگانه ميپنداشتند. اما امروزه منشها را وابسته به مزاج نميدانند بهرحال اين چهار طبع كه مركب از خشكى و ترى و گرمى و سردى است اگر در حال اعتدال باشند، تن آدمى سالم است و اگر اعتدال آنها بر هم خورد، بيمارى پيش ميآيد. باين نكته بسيارى از حكماء و شعراء اشاره كردهاند من جمله ابو العلاى معرى در اين باب بيتى دارد و شيخ اجل در گلستان هم به اين مطلب تصريح كرده است.
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|