شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٥ - حكايت(٢٠) يكى صورتى ديد صاحبجمال
|
اگر ناطقى، طبل پرياوهاى |
وگر خامشى، نقش گرمابهاى |
|
|
تحملكنان را نخوانند مرد: |
كه بيچاره از بيم، سر بر نكرد |
|
|
وگر در سرش هول مردانگيست، |
گريزند ازو كاين چه ديوانگيست |
|
|
تعنت كنندش، گر اندك خوريست: |
كه مالش، مگر روزى ديگريست؟ |
|
|
وگر نغز و پاكيزه باشد خورش، |
شكم بنده خوانند و تنپرورش |
|
|
وگر بىتكلف زيد مالدار |
كه زينت بر اهل تميز است عار |
|
|
زبان در نهندش به ايذا چو تيغ، |
كه بدبخت زر دارد از خود دريغ |
|
|
وگر كاخ و ايوان منقش كند، |
تن خويش را كسوتى خوش كند، |
|
|
به جان آيد از دست طعنهزنان: |
كه خود را بياراست همچون زنان |
|
|
اگر پارسايى سياحت نكرد، |
سفر كردگانش نخوانند مرد! |
|
|
كه نارفته بيرون ز آغوش زن، |
كدامش هنر باشد و راى و فن؟ |
|
|
جهانديده را هم بدرند پوست: |
كه سرگشته بختبرگشته اوست |
|
|
گرش حظ از اقبال بودى و بهر، |
زمانه نراندى ز شهرش بشهر |
|
|
عزب[١] را نكوهش كند خردهبين |
كه ميلرزد از خفت و خيزش زمين |
|
|
وگر زن كند، گويد: از دست دل، |
بگردن درافتاد چون خر به گل |
|
|
نه از جور مردم رهد زشتروى |
نه شاهد ز نامردم زشتگوى |
|
|
غلامى به مصر اندرم بنده بود، |
كه چشم از حيا در برافكنده بود |
|
|
كسى گفت[٢] هيچ اين پسر عقل و هوش، |
ندارد، به مالش به تعليم كوش |
|
|
شبى برزدم بانگ بر وى درشت، |
هم او گفت مسكين به جورش بكشت |
|
|
گرت بركند خشم روزى ز جاى، |
سراسيمه خوانندت و تيره راى |
|
|
وگر بردبارى كنى از كسى، |
بگويند: غيرت ندارى بسى |
|
|
سخى[٣] را به اندرز گويند بس، |
كه فردا دو دستت بود پيش و پس |
|
[١] عزب: مرد بىزن و زن بىشوهر. مصراع دوم اشاره دارد به اين حديث:« شراركم عزابكم».
[٢] كسى گفت: شخصى درباره اين غلام با آزرم و حيا، به من گفت كه اين غلام، عقل و هوش ندارد. او را بايد ادب كنى و گوشمالى دهى و آداب بياموزى، اما چون شبى در حضور آن شخص بر غلام خود درشت بانگ زدم، همان شخص با خود درباره من گفت كه اين بيچاره را با جور و ستم كشت و مرا بدين خشم شماتت كرده و بانگ درشت مرا در حكم قاتل غلام بحساب آورد.
[٣] - سخى را به اندرز: بعنوان اندرز، به سخاوتمند ميگويند: بخشش بس كن، زيرا فردا برايت چيزى نخواهد ماند و بحالى خواهى افتاد كه عورتين خود را با دو دست بپوشى.