شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٤ - حكايت(٢٠) يكى صورتى ديد صاحبجمال
|
اگر در جهان از جهان رستهييست، |
در از خلق بر خويشتن بستهييست، |
|
|
كس از دست جور زبانها نرست، |
اگر خودنماى است و گر حقپرست |
|
|
اگر بر پرى چون ملك ز اسمان، |
به دامن در آويدت بدگمان |
|
|
به كوشش توان دجله را پيش بست، |
نشايد زبان بدانديش بست |
|
|
فراهم نشينند تر دامنان |
كه اين زهد خشگ است و آن دام نان[١] |
|
|
تو روى از پرستيدن حق مپيچ، |
بهل تا نگيرند خلقت به هيچ |
|
|
چو راضى شد از بنده يزدان پاك، |
گر اينها نگردند راضى، چه باك؟ |
|
|
بدانديش خلق،[٢] از حق آگاه نيست |
ز غوغاى خلقش به حق راه نيست |
|
|
از آن ره به جايى نياوردهاند، |
كه اول قدم، پى غلط كردهاند |
|
|
دو كس بر حديثى[٣] گمارند گوش، |
از اين تا بدان، ز اهرمن تا سروش |
|
|
يكى پند گيرد دگر ناپسند |
نپردازد از حرفگيرى به پند |
|
|
فرومانده در كنج تاريك جاى، |
چه دريابد از جام گيتى[٤] نماى؟ |
|
|
مپندار اگر شير و گر روبهى، |
كزاينان به مردى و حيلت رهى |
|
|
اگر كنج خلوت گزيند كسى، |
كه پرواى صحبت ندارد بسى، |
|
|
مذمتكنندش كه زرق است و ريو |
ز مردم چنان ميگريزد كه ديو |
|
|
وگر خندهروى است و آميزگار، |
عفيفش ندانند و پرهيزگار |
|
|
غنى را به غيبت بكاوند پوست: |
كه فرعون اگر هست در عالم اوست |
|
|
وگر بينوايى بگويد بسوز، |
نگونبخت خوانندش و تيرهروز |
|
|
وگر كامرانى درآيد ز پاى، |
غنيمت شمارند و فضل خداى |
|
|
كه تا چند از اين جاه و گردنكشى: |
خوشى را بود در قفا ناخوشى |
|
|
وگر تنگدستى، تنك مايهيى، |
سعادت بلندش كند پايهيى، |
|
|
بخايندش از كينه دندان به زهر! |
كه دونپرور است اين فرومايه دهر |
|
|
چو بينند كارى به دستت در است، |
حريصت شمارند و دنياپرست |
|
|
وگر دست همت ندارى به كار، |
گداپيشه خوانندت و پختهخوار |
|
[١] دام نان: با« دامنان» جناس مرفوع دارد؟
[٢] بدانديش خلق: كسى كه درباره خلق خدا انديشه بد مىكند.
[٣] - دو كس بر حديثى: يك گفتار ممكن است در دو كس دو اثر مخالف داشته باشد: يكى كه خوى فرشتگان دارد، از آن پند گيرد و ديگرى كه خوى اهريمنى دارد آنرا ناپسند پندارد و بجاى آنكه از گفته نصيحتآميز كسب پند كند به عيبگيرى آن گفتار بپردازد.
[٤] جام گيتىنماى: همان جام جم است.