شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٨٨ - حكايت(٣) ز درياى عمان برآمد كسى
|
درين غايتم[١] رشت بايد كفن |
كه مويم چو پنبه است و دو كم بدن |
|
|
مرا همچنين جعد[٢] شبرنگ بود |
قبا در بر از فربهى تنگ بود |
|
|
دو رسته[٣] درم در دهن داشت جاى |
چو ديوارى از خشت سيمين بپاى |
|
|
كنونم نگه كن به وقت سخن |
بيفتاده يكيك چو سور[٤] كهن |
|
|
در اينان به حسرت چرا ننگرم |
كه عمر تلف كرده ياد آورم |
|
|
برفت از من آن روزهاى عزيز |
به پايان رسد ناگه اينروز، نيز |
|
|
چو دانشور اين درّ معنى بسفت |
بگفت اين، كزين به محالست گفت |
|
|
در اركان دولت نگه كرد شاه |
كزين خوبتر لفظ و معنى مخواه |
|
|
كسى را نظر سوى شاهد رواست |
كه داند بدين شاهدى[٥] عذر خواست |
|
|
به عقل ار نه آهستگى كردمى، |
به گفتار خصمش بيازردمى، |
|
|
به تندى[٦] سبك دست بردن به تيغ |
به دندان گزد پشت دست دريغ |
|
|
ز صاحب غرض تا سخن[٧] نشنوى، |
كه گر كار بندى، پشيمان شوى |
|
|
صوابست پيش از كشش[٨] بند كرد |
كه نتوان سركشته پيوند كرد |
|
|
نكونام را جاه و تشريف و مال، |
بيفزود و بدگوى را گوشمال |
|
[١] در اين غايتم: من اكنون در حالت وحدى هستم كه بايد كفن برايم بريسند، زيرا مويم بسان پنبه سفيد و بدنم مانند دوك لاغر است و گوئى اين دوك و آن پنبه براى رشتن كفن من آماده شده. رشت مصدر مرخم است.
[٢] جعد:( با فتح اول): زلف.
[٣] - دو رسته درم: دو رديف در. در، كنايه از دندان است ضمير« ميم» مضاف اليه است براى دهان.
[٤] سور: لفظ عربى: ديوار بر گرد شهر، جمع آن اسوار.
[٥] بدين شاهدى: با اين شيرينى و زيبائى. مراد اينست: روا است كسى كه با اينگونه سخنان شيرين عذر تواند خواست، با زيبارويان علاقه خاطر داشته باشد.
[٦] بتندى سبك دست: كسى كه تند به تبغ دست مىبرد پشت دست را به افسوس ميگزد- مسند اليه« گزد» از مصراع اول استفاده ميشود. اين بيت در متن تصحيحشده« على يف» ضبط نشده است.
[٧] تا سخن نشنوى: زنهار تا سخن نشنوى.
[٨] كشش: اسم مصدر از كشتن است و مراد اين است كه پادشاه نبايد در كشتن شتاب كند و ميبايست اگر تقصيرى باشد، نخست مجرم را بندى و زندانى سازد.