شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٥٠ - حكايت(٢٨) حكايت كنند از جفا گسترى
|
كنون دست مردان جنگى ببوس |
نه آنگه كه دشمن فرو كوفت كوس |
|
|
نواحى ملك از كف بدسگال، |
به لشكر نگهدار و لشكر به مال |
|
|
ملك را[١] بود بر عدو دست، چير، |
چو لشكر دلآسوده باشند و سير |
|
|
بهاى[٢] سر خويشتن ميخورد |
نه انصاف باشد كه سختى برد |
|
|
چو دارند گنج از سپاهى دريغ، |
دريغ آيدش دست بردن به تيغ |
|
|
چه مردى كند در صف كارزار! |
كه دستش تهى باشد و كار، زار[٣] |
|
|
به پيكار دشمن دليران فرست |
هژبران به ناورد شيران فرست |
|
|
به رأى جهانديدگان كار كن |
كه صيد آزمون است گرگ كهن[٤] |
|
|
مترس از جوانان شمشيرزن |
حذر كن ز پيران بسيار فن |
|
|
جوانان پيلافكن شيرگير، |
ندانند دستان[٥] روباه پير |
|
|
خردمند باشد جهانديده مرد |
كه بسيار گرم آزمودست و سرد |
|
|
جوانان شايسته بختور، |
ز گفتار پيران نپيچند سر |
|
|
گرت مملكت بايد آراسته، |
مده كار معظم[٦] به نوخاسته |
|
|
سپه را مكن پيشرو جز كسى، |
كه در جنگها بوده باشد بسى |
|
|
به خردان مفرماى كار درشت |
كه سندان[٧] نشايد شكستن به مشت |
|
[١] ملك را: مضاف اليه تفكيك شده است براى« دست».
[٢] بهاى سر ... مراد اين است كه مزدى كه سپاهى ميگيرد، بهاى سر اوست، چه جان خود را به خطر ميافكند.
[٣] - چه مردى كند ... ميان« كارزار» و« كار، زار» صنعت« جناس مرفو» رعايت شده در مصرع دوم« كار، زار» دو كلمه است.
[٤] گرگ پير در صيد و شكار باتجربه است، همچنين پيران جنگى، پيكار آموزندهاند و بايد انديشه و رأى آنان را بكار بست.
[٥] دستان: مخفف داستان، در اينجا به معنى حيله و نيرنگ است.
[٦] معظم: با كسر ظاء به معنى، بزرگ از« اعظم الامر»، و معظم با فتح ظاء به معنى اكثر است و معظمه به معنى مصيبت است.
[٧] سندان: افزارى كه مس و آهن و زر را بر آن ميگذارند و ميكوبند و اين لفظ با تغيير صورت، از فارسى به سريانى و عبرى رفته است.