شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٤٧ - حكايت(٨) ز ره بازپس ماندهيى ميگريست
|
به آرام[١] دل، خفتگان در بنه |
چه دانند حال شكم گرسنه؟ |
|
حكايت (٥) [يكى را عسس دست بربسته بود ....]
|
يكى را عسس دست بربسته[٢] بود |
همه شب پريشان و دلخسته بود |
|
|
به گوش آمدش، ناگهان از كسى، |
كه مينالد از تنگدستى بسى |
|
|
شنيد اين سخن دزد مسكين و گفت: |
ز بيچارگى چند نالى! بخفت |
|
|
برو شكر يزدان كن اى تنگدست، |
كه دستت عسس تنگ بر هم نبست |
|
|
مكن ناله از بينوايى بسى |
چو بينى ز خود بينواتر كسى |
|
حكايت (٦) [برهنهتنى يكدرم وام كرد ....]
|
برهنهتنى يكدرم وام كرد |
تن خويش را كسوتى[٣] خام كرد[٤] |
|
|
بناليد: كاى طالع بدلگام، |
به گرما بپختم در اين زير خام |
|
|
چو ناپخته آمد ز سختى به جوش، |
يكى گفتش از چاه زندان: خموش! |
|
|
به جاى آوراى خام شكر خداى |
كه چون ما، نه اى خام بر دست و پاى |
|
حكايت (٧) [يكى كرد بر پارسايى گذر ....]
|
يكى كرد بر پارسايى گذر |
به صورت جهود آمدش در نظر |
|
|
قفايى فرو كوفت بر گردنش |
ببخشيد درويش، پيراهنش |
|
|
خجل گفت كانچ از من آمد، خطاست |
ببخشاى بر من، چه جاى عطاست! |
|
|
به شكرانه[٥] گفتا: به سر بيستم |
كه آنم كه پنداشتى نيستم |
|
|
نكو سيرت بىتكلف برون |
به از نيكنام خراب اندرون |
|
|
به نزديك من شبرو راهزن |
به از فاسق پارسا پيرهن |
|
حكايت (٨) [ز ره بازپس ماندهيى ميگريست ....]
|
ز ره بازپس ماندهيى ميگريست: |
كه مسكينتر از من در اين دشت كيست؟ |
|
[١] به آرام دل خفتگان در بنه: كسانى كه با خيال آسوده در ميان بار و بنه خفتهاند از حال شخص فقير گرسنه چه خبر دارند؟« به آرام دل خفتگان در بنه» عبارت تركيبى است و مسند اليه ميباشد.
[٢] يكى را عسس ...: ضبط مشهور چنين است:« يكى را عسس بر ستون بسته بود» اين ضبط درستتر مىنمايد زيرا در قديم دزدان يا گناهكاران را به ستون يا درخت مىبستند.
[٣] - كسوت: لباس
[٤] خام: چرم دباغى نشده- بند چرمين كه بر پاى زندانى نهند« ضد پخته». در اينجا معنى اول مراد است و به دو معنى ديگر هم در اين قطعه آمده است.
[٥] به شكرانه گفتا به سر بيستم: به عنوان اداى شكر آمادهام رياضت بر سر ايستادن را تحمل كنم، زيرا چنانكه تو پنداشتى جهود نيستم.« بيستم» مخفف بايستم.