شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٤٥ - حكايت(٣) يكى گوش كودك بماليد سخت
|
خدايا دلم خون شد و ديده ريش |
كه مىبينم انعامت از گفت، بيش |
|
|
نگويم دد و دام و مرغ و سمك[١] |
كه فوج ملايك بر اوج فلك، |
|
|
هنوزت سپاس اندكى گفتهاند |
ز بيور[٢] هزاران يكى گفتهاند |
|
|
برو سعديا دست و دفتر بشوى |
به راهى كه پايان ندارد مپوى |
|
|
نداند كسى قدر روز خوشى، |
مگر روزى افتد به سختى كشى |
|
|
زمستان درويش در تنگسال، |
چه سهل است، پيش خداوند مال |
|
|
سليمى كه يكچند نالان نخفت، |
خداوند را شكر صحت نگفت |
|
|
چو مردانهرو باشى و تيزپاى |
به شكرانه[٣] با كند پايان[٤] به پاى |
|
|
به پير كهن بر، ببخشد جوان |
توانا كند رحم بر ناتوان |
|
|
چه دانند جيحونيان قدر آب؟ |
ز واماندگان پرس در آفتاب |
|
|
عرب را كه در دجله باشد قعود[٥]، |
چه غم دارد از تشنگان ز رود[٦]؟ |
|
|
كسى قيمت[٧] تندرستى شناخت، |
كه يكچند بيچاره در تب گداخت |
|
|
ترا تيره شب كى نمايد دراز، |
كه غلطى ز پهلو به پهلوى ناز! |
|
|
برانديش از افتان و خيزان تب |
كه رنجور داند درازاى شب |
|
|
به بانگ دهل خواجه بيدار گشت |
چه داند شب پاسبان چون گذشت؟ |
|
[١] سمك: ماهى- سمك با« سكون ميم» بمعنى ارتفاع است و با اوج فلك ايهام تناسبى دارد.
[٢] بيور: ده هزار، ريشه اوستائى و پهلوى دارد و بزرگترين عدديست كه در اوستا ديده ميشود.
[٣] - شكرانه: تركيبى است شبيه شاگردانه.« حق شكر».
[٤] به شكرانه با كندپايان به پاى: مراد اينست كه هرگاه مردى تيزپاى باشى، به شكرانه اين نعمت كه دارى بايد كند پايان را رعايت كنى و چندان سرعت نگيرى كه آنان نتوانند با تو همگامى كنند.
[٥] قعود: نشستن( در عربى قيام و قعود علاوه بر معنى مصدرى ممكن است معنى جمعى هم داشته باشد به معنى ايستادگان و نشستگان).
[٦] زرود: گفتهاند نام كوهى است در مكه كه بىآب و گياه است و بعضى مردم نذر ميكنند كه اين كوه را پياده طى كنند. و بعضى آنرا نام صحرايى پنداشتهاند. معنى صحيح آن از فرهنگها بدست نيامد. ممكن است ز رود از ريشه« زرد» بمعنى گلوگير كردن يا بمعنى درهم پيوستن حلقههاى زره باشد. در صورت اول زرود( به فتح اول) كسى است كه لقمه او را گلوگير كند و در صورت دومشخص زير سلاح و زره است.
[٧] كسى قيمت تندرستى شناخت: ناظر است به اين كلمه حكمتآميز« نعمتان لا يعرف قدرهما الا من فقدهما: الصحة و الامان».