شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٣ - حكايت(٢٠) يكى صورتى ديد صاحبجمال
|
شنيد اين سخن مرد كارآزماى، |
كهنسال پرورده پختهراى |
|
|
بگفت: ارچه[١] صيت نكويى رود، |
نه با هر كسى هرچه گويى رود |
|
|
نگارنده را خود همين[٢] نقش بود؟ |
كه شوريده را دل به يغما ربود |
|
|
چرا طفل يكروزه هوشش نبرد؟ |
كه در صنع ديدن چه بالغ چه خرد |
|
|
محقق همان بيند اندر ابل[٣]، |
كه در خوبرويان چين و چگل[٤] |
|
|
نقابيست هر سطر[٥] من زين كتيب، |
فروهشته بر عارضى دلفريب |
|
|
معانيست در زير حرف سياه، |
چو در پرده معشوق و در ميغ، ماه |
|
|
در اوراق سعدى نگنجد ملال، |
كه دارد پس پرده چندين جمال |
|
|
مرا كاين سخنهاست مجلس فروز، |
چو آتش درو روشنايى و سوز: |
|
|
نرنجم ز خصمان اگر برتپند، |
كزين آتش[٦] پارسى در تپند |
|
[١] بگفت ار چه ...: بقراط گفت: گرچه آوازه نيكومنشى تو بلند است، لكن همه آنچه ميگويى، مقبول نيست.
[٢] نگارنده را ...: آيا نگارنده ازلى، تنها اين نقش و اين صورت را داشت كه دل شوريده را به يغما ببرد؟ پروردگار جهان را نقشها و صورتهاى زيباى نامتناهى است. اگر اين زاهد، شيفته صنع خدا بود، به ديگران هم عشق ميورزيد. در بيت بعدى، شيخ اجل مطلب را روشنتر كرده و فرموده است: طفل يكروزه هم صنع خدا است و در صنع خدا ميان خرد و بزرگ فرق نيست. اگر زاهد راست مىگفت، طفل يكروزه هم هوش و عقل او را مىبرد و آشفتهاش مىساخت.
[٣] - ابل: گروه شتران، جمع آن آبال. مصراع نظر دارد به آيه ١٧ از سوره غاشيه« أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ».
[٤] چگل: شهريست از تركستان كه خوبرويان و تيراندازان آن معروفند.
[٥] نقابيست هر سطر من ...: شيخ اجل پس از بيان عجايب صنع الهى، در مقام وصف كتاب خود برآمده و فرموده است: هر سطر از اين كتاب من، نقابى است كه بر عارض دلفريبى افكنده شده و در زير حروف سياه آن كه الفاظ را تشكيل داده، معانى بس لطيفى نهفته است، بر هنرپسندان و زيبايىپرستان است كه نقاب الفاظ بردارند و معانى را كه همچون چهره شاهد زيباست، در زير آن بنگرند.
[٦] كزين آتش پارسى ...: از آتش پارسى در اينجا اراده دو معنى شده، معنى اول آنكه سخنان سعدى همچون بيمارى آتش پارسى كه با تب و جوشهاى بدن نمايان ميشود، به رنج افتادهاند. معنى ديگر آنكه كتاب بوستان، سخنى است پارسى، پرشعله و زبانهكش كه خصمان را از باب عجز از آوردن مثل آن دچار تب مىكند، تپ و تف( بفتح اول) حرارت است و بر تب هم اطلاق مىشود، بلكه تب خود از اين ريشه است.« برتپند» در مصراع اول را قدما با طاء مؤلف مىنوشتند و آن صورت موافق با قواعد نبود، چه با ماندن حرف« پ» بحال خود كلمه معرب هم بحساب نميآيد، از اين نظر در اين كتاب با حرف« ت» نوشته شد و اين دو قافيه صنعت جناس هم دارند.