شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٢٣ - حكايت(١٤) قضا را من و پيرى از فارياب
|
گلى را كه نه رنگ باشد نه بوى، |
غريب است سوداى بلبل بر اوى |
|
|
به محمود گفت اين حكايت كسى |
بپيچيد از انديشه بر خود بسى: |
|
|
كه عشق من اى خواجه بر خوى اوست |
نه بر قد و بالاى نيكوى اوست |
|
حكايت (١٣) [شنيدم كه در تنگنايى شتر ....]
|
شنيدم كه در تنگنايى شتر، |
بيفتاد و بشكست صندوق در |
|
|
ز يغما ملك آستين برفشاند |
وز آنجا به تعجيل، مركب براند |
|
|
سواران، پى در و مرجان شدند |
ز سلطان به يغما پريشان شدند[١] |
|
|
نماند از وشاقان[٢] گردن فراز، |
كسى در قفاى ملك جز اياز |
|
|
نگه كرد: كاى دلبر پيچ پيچ |
ز يغما چه آوردهاى؟ گفت: هيچ |
|
|
من اندر قفاى تو ميتاختم، |
ز خدمت به نعمت نپرداختم |
|
|
گرت قربتى هست در بارگاه، |
به خلعت مشو غافل از پادشاه |
|
|
خلاف طريقت بود كاوليا[٣]، |
تمنا كنند از خدا جز خدا |
|
|
گر از دوست چشمت بر احسان اوست، |
تو دربند خويشى نه دربند دوست |
|
|
ترا تا دهن باشد از حرص باز، |
نيايد به گوش دل از غيب، راز |
|
|
حقيقت سراييست آراسته |
هوا و هوس گرد برخاسته[٤] |
|
|
نبينى كه جايى كه برخاست گرد، |
نبيند نظر گرچه بيناست مرد |
|
حكايت (١٤) [قضا را من و پيرى از فارياب ....]
|
قضا را من و پيرى از فارياب[٥]، |
رسيديم در خاك مغرب[٦] به آب |
|
[١] سواران به يغما ...: سواران به غارتگرى و گردآورى گوهرهاى ريخته سرگرم شدند و پادشاه را تنها گذاشتند.
[٢] وشاق:( تركى است): غلام، امروزه در تركى اوشاخ به معنى پسر است.
[٣] - خلاف طريقت ...: اوليا و صاحبان ولايت از خدا جز معرفت خدا را نمىخواهند و اگر چيز ديگرى بخواهند، برخلاف طريقت رفتار كردهاند.
[٤] گرد برخاسته: برخاسته صفت است براى گرد. هوى و هوس به غبار متصاعد در هوا تشبيه شده است.
[٥] فارياب:( فاراب): شهرى است مشهور در خراسان قديم از توابع گوزگانان در نزديكى بلخ و بر كرانه غربى جيحون كه آنرا با اماله« فيرياب» نوشتهاند. اين شهر بين-« مرورود» و بلخ بوده و خرابههاى آن به اسم« خيرآباد» هنوز باقى است و زادگاه« معلم ثانى» ابو نصر محمد بن محمد، فيلسوف بزرگ اسلام در نيمه قرن سوم و نيمه اول قرن چهارم هجرى بوده است. همچنين مولد ظهير الدين فاريابى است.
[٦] خاك مغرب: مراد تونس و مراكش است.